|
|
|
|
|
( شاعر صدا ) نه این که نقاش باشم ولی سالهاس که درد میکشم من اعتراف میکنم معتادم به سمت تاریکیه قلبم گوشام تیر می کشن ولی من نقاش نیستم صدات رو بلند کن< گوشام تیر میکشن (و این تیریست در تاریکی ) از گرمای صدات > چشمام عرق میکنه اخبار چیزی رو پیشبینی نکرد ولی جهان ِ من میلرزه زلزله نیست؟ صدات رو بلند کن که عبادت شیشه ها لرزیدنه و گوشای من از صدای تو نفس میکشن میکشن... ولی من نقاش نیستم گفتم که < معتادم به صدای نقاشی که میکشه منو > <بیرون > <از قاب ِ دنیای دودی روشن ولی تلخ به شیرینیه کیک های تیره معتادم بدونه دود < یا نه بخون که سرم دود میکشه گفته بودی قرن قرنه آهن و دود ِ پس ما جنگلی هستیم اسب های آهن که تا تو سوت میکشی سرم دود میکشه تو نقاش بودی و من معتاد منو به تخت ببند که سالهاس درد میکشم صدات درد میکنه اما نبند گوشامو نگیر من ترک نمیکنم باز صداتو میکشم روی ورق ها و زرورق ها شاعر؟ شاید...! ولی نقاش نیستم نقاش صدات رو بکش کوتاه یا بلند گوشامو نگیر که من ترک نمیکنم علیرضاسلیمانی (به داریوش اقبالی )
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 2:37 توسط علیرضا
|
||