|
|
|
|
|
به نام خدا
آره خب
بعید از تو که اینهمه خوبی هنوز اسمم رو آغوشه تو حکه بعید با یکی دیگه... ولی نه بعید از تو که ... نه واقعا که...
چجوری دور زدی راتو چیجوری؟ تو با من بودی انگاری ولی خب چرا سرگیجه دارم دور این شب؟ نگو خورشید کجا میرفته تا صب!!!
نگو اون باد هرجایی چجوری توی تاریخ من طوفان به پا کرد توی آغوشه تو پس لرزه انداخت چطور جغرافیاتو جا به جا کرد؟
سقوط تو از این چاله به اون چاه پریده بودی که سطرت عوضشه تو از بوی خیانت چی میدونی؟ بغل میگیرنت عطرت عوضشه
داره حالم...نه خوبه مثله خوبیت بهم خوردم تصادف بوده شاید یه حسی هست که میگه میشه بازم یه احساسی میگه دیگه نباید...
ببین ماه شکلتو بهم نشون داد یه زیبایی چه چیزاییرو میگه! نگاه کن پشت ابر چیزی نمونده تو بامن بودیو با کسه دیگه... علیرضا
یه رفیقی داریم اتفاقا این پسر خیلی گله یروز تو نیاوران به منو مجید گفت : بیاید همدیگرو بخواطر ۲۵۰ گرم نفروشیم بروبکس ۲۵۰گرم چیه؟ من رفیقامو به یک تن گوشت هم نمیفروشم البته غم نان است ولی من روزه ی رفاقت گرفتم تا آخرش. منکه خیلی دوسش دارم خداییش با مرامه بیاید از هم چیز یاد بگیریم یا علی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:42 توسط علیرضا
|
|
||