تبليغاتX
قلت دیکطه ای
خرده از حرف ِ درشته منه آزرده نگیر<حرف ِ آزرده درشتانه بود خرده نگیر
به مجید بهار مست تسلیت میگم

چندی پیش مادر بزرگ خودم هم رفت

خوش به حالش که چه با افتخار و بی هوا رفت از بین این فامیل هوایی.

این اصلا شعریت نداره تو همین نیم ساعت پیش نوشتمش

فقط در حد حرفه.

 

( مادر بزرگ )

او خودش میدانست

ما نمی فهمیدیم

باز هم صدای زنگ آمده است

باز هم میشنوم

این خبر یا خبر ِ رفتنم از بین ِ شما


باز اقوام کنار هم می آیند

ولی افسوس که مادر بزرگ

رفته تا... منکه  نمیدانم کجا؟

مادرم جیغ کشید بر سر ِ خود

روح آقا بزرگ پیدا نیست

من صدای دایی ام را که می گوید به پدر

بخشش کار خداس

ارث را میگیرم

و صدای بچه های فامیل

که همه می خندند به ریش خودشان

ما عزا داریم خب !

ما همه به گرد ِ هم آمده ایم

و به یاد آوردیم

ظهر جمعه خانه ی مادر بزرگ

که زمانی راه کوتاهی بود

هیچکس وقت نداشت

و به یاد آوردیم

جنگ های کهنه

که مثله یاد همین خانه ی پیر

بوی نو میگیرد

زلزله در راه است

و صدای پسر ِ دایی من

از صدای پدرش بم بود

ساعت از نیمه شبم رد میشد

و همه همسایه ها ترسیدند

از صدای دعوا

و پلیس دیر تر از نیمه شبم می آید

و به ما میگوید :

که بزرگ خانه ی شما کجا خوابیده؟

تازه یادم آمد

وای ! مادر بزرگ...

وسط این سرما

داخله سرد خانه است !!

به پلیس میگویم

این صدای مادر ِ بی خواب ِ من است

نه صدای دعوا !

پدرم زیر ِ لبش می خندد

که دگر مادر همسرم سفر کرده ولی

طرفه خانه ی ما راهش نیست

او نمیداند راه خود ما

همه سوی خانه ی خاکی مادر بزرگ می افتد

امشب هم گذشت و  نور آمبولانس آمد و ما

همه سمت خاک مرده های بیدار زمین میرفتیم

مادرم می فهمید

پدرم راضی بود

خواهرم پشیمان شده بود از روزی

که به مادر بزرگ توهین کرد

طلب بخشش او

با صدای وجدان

همه را بیدار کرد

کی خجالت می کشید؟

مادرم می فهمید پدرم راضی بود خواهرم شرمنده

ولی من هنوز باور نمیکردم ... نه !

دیر میشد باز

من هنوز خواب بودم

شکل آخرین دفعه

که صدای آن خداحافظی سردش را شنیده بودم اما

باز خواب ماندمو رفت

گرچه می دانستم

گرچه می دیدم

ساک هایش را شب قبل باز بسته می کرد

که پدر دوباره تعارف نمی کرد

و همه خوشحال از رفتن ِ او

سمت ِ این دهات که خاک اش خاکه تن ماس

پدرم قدرت این را نداشت

دایی با دست ِ خودش میفرستاد به خاک

صورت اش را دیدم

به همه فحش میداد

و همه می گفتند

وای میخندد او

آری میخندد او

که به ریش همه ی آدم ها می خندد

خاک را می ریزند

همه سرد

همه سوی سالن

این قضا سرد تر از جسم مادر بزرگ بود ولی ما خوردیم

و پدرهایمان

بر سر مشتی پول

همه می جنگیدند

و به هم میگفتند:

من ندارم

خانه اش را بفروش

ارث را میخواهم.

بازگشت در خانه

بازگشت به سوی زندگی مرده های بی مادر بود

با هم می گفتند:

هفت برادر هستیم

و همین خواهری که بازی نیست

هفت روز نگذشت و هفت دعوا کردند

او طلا هم داشته

فیش های سفرش به مکه

این را هم بفروش

مثله وجدانه خودت

مشتری کم شده است

زیر قیمت بدهید

فاتحه مال صلوات

مادرم

چشمانش پره اشک

همچنان میگرید.

                           علیرضا سلیمانی

یا علی


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 1:0  توسط علیرضا 

 

برگرد به برگشتن از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش یه گریه مرورم کن

                                                        جنتی عطایی

خیلی دلم برات تنگ شده رفیق

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 3:18  توسط علیرضا 

 

مث باده سرده پاییز غمه لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد

                                                               ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 4:22  توسط علیرضا 

 

( شاعر صدا )

نه این که نقاش باشم ولی

سالهاس که درد میکشم

من اعتراف میکنم

معتادم

به سمت تاریکیه قلبم

گوشام تیر می کشن

 ولی من نقاش نیستم

صدات رو بلند کن< گوشام تیر میکشن

(و این تیریست در تاریکی )

 از گرمای صدات > چشمام عرق میکنه

اخبار چیزی رو پیشبینی نکرد

ولی جهان ِ من میلرزه

زلزله نیست؟

صدات رو بلند کن

که عبادت شیشه ها لرزیدنه

و گوشای من از صدای تو نفس میکشن

میکشن... ولی من نقاش نیستم

گفتم که < معتادم

به صدای نقاشی که

 میکشه منو >

<بیرون >

<از قاب ِ دنیای دودی

روشن ولی تلخ

به شیرینیه کیک های تیره

معتادم

بدونه دود < یا نه

بخون که سرم دود میکشه

 گفته بودی

قرن قرنه آهن و دود ِ

پس ما جنگلی هستیم

اسب های آهن

که تا تو سوت میکشی سرم دود میکشه

تو نقاش بودی و من معتاد

منو به تخت ببند که سالهاس درد میکشم

صدات درد میکنه اما نبند

گوشامو نگیر

من ترک نمیکنم

باز صداتو میکشم روی ورق ها و زرورق ها

شاعر؟ شاید...! ولی نقاش نیستم

نقاش

صدات رو بکش

کوتاه یا بلند

گوشامو نگیر

 که من ترک نمیکنم

                   علیرضاسلیمانی  

 (به داریوش اقبالی )

 

یا علی                     

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 2:37  توسط علیرضا 

به نام خدا

چه روزهای معمولی داره واسه من میگذره

ابی هم که ...

بدجوری منتظره آلبوم داریوشم

اینم یه کار که باهاش به روز میکنم

 

خانم پیاده رو

 

پیاده رو های فکرتو خوب میشناسم ... من یه عابرمو تو یه راه بودی واسم

ولی از حواسم < پرت نمیشد احساسم < گفتم نزدیک تری از لباسم< بهم

ولی تا حرف از موندن میشد میگفتی : ا ِهم !


محله ی خواست تو بود ... راه راست ِ تو بود

که از هر قلم تو هر قدم < واسه پاهای من گناه داشت

راه راستی که تو هر چالش پرتگاه داشت

من پلنگی که نفرت از ماه داشت  ... زخمیه آسمون بود و رابطه با چاه داشت


راه تو هلم میداد ... حتما" هنوزم میخواد >برم تا گم شدن

اولین مسیر تویی واسه مث ِ مردم شدن

وسط چندتا غروب تب کردم        ولی تنه تو یکیو وجب کردم

تو که مث ِ کلاغه نقاشی هفتیو <<<من ایستاده بودم ولی تو میرفتیو>

تو توهم این خیابون درجا پیچیدم       قرص ماه و خوردمو جوبو دریا میدیدم


بهم حمله کردیو دفاع کردم ازت ..... منی که از لبات بوسه اختراع کردم فقط >

با یه تیکه سنگ بودم با تو که دورت زدن توی چرخوفلک

همیشه جا گذاشتنت توی الک

تویی که مثلا" فرشته بودیو به بیداریم میکشیدی سرک

آخرش منو انداختی جهنمو خودتم... به درک


سر کارایی که اسمشونو میذاشتیم گناهای نیک و

عاشقونه هایی که تعبیر شد به فحشای رکیک و

حالا قاطی مینویسم همون فحشارو روی دیوارو

مینویسم در خونتون بدجوری ماییدی گارو !


تو جسم خودم افتادم توی بازداشت گاه

همون شبی که دباره باز داشت ماه> لختشو توی آسمون نشون میداد

زندون جای کسیه که از خورشید خوشش میاد<و میخواد

< دادو بیداد < کنه سر آسمون کمی بیشتر از زیاد

که نبود خورشید شبا میشده مشکله حاد!

وختی آسمون دور میزنه زمینو چیزی نگو خب !

نگو خورشید کجا میرفته تا صب!

کدوم سیاره پاش وای میستاده تا ذوب

بعدش سو ته عشق بازیه غروب نمیشده بیشتر از یه رب


اما همون شبی که دستم به بدنت چارمیخ بود

واسه من بهترین جای تاریخ بود

شاید واسه اینه که نمیرسه دستم بهت

خودکشیم کنی رو صلیب نمیبخشمت

نمیبخشمت به سلامتیه جداییه تو که قطعیه

سلامتیه اعصاب دیواری که خط خطیه

لعنتی ا ِ ! < کفشاتو از پای من در بیار الان وختیه <

که از سادگی در بیامو حالیم شه قله های تو سطحیه

تو که منو انکار کردی گفتم از صلیب نمیترسم

بهشت خدای من نیست از سیب نیمترسم


محاله اگه دباره بخوایو منم بذارم

ولی نمیدونم شاید دیگه دوستت نه <<<دارم!!!!

منیکه حداقل بیش از تو بارم .. میشه و بیدارم < تا وختی مشقیای جنگ تورو می کارم

تو جایی که ازش بیزارم<<< یعنی قلب

جایی که آسایشو از مغزم کرده سلب


تو که دنیام بودی و جنگ جهانی از پشته تلفن

تو حمله هات گفتم حرفمو شهید نکن !

میخواستی عوض شم عوضی تر از وحش آمازون

این قفلا زنگ زده انقد کیلید نکن!

حالا بوقای مکرر میپیچه تو مغزم از حماقتم

من گیر کردم به دیروزو میره جلو عقربه ی ساعتم

تو شلوغیو اشغاله خط های عادتم

مشغول باش من پشت ِ خط راحتم...

راحتم که بعد چند نفر رسیدی تازه به < کسی که دروغاشم بزرگتر از من نیست جالبه

حالا نه این که تو زیبایی یه احساس ِ کاذبه

ولی من دیگه فاصله میگیرم از جاذبه


آخه پیاده رو های  فکر تو اتوبان شده

جای ویراژ دادن ِ چندتا بچه فلان شده

                                                         علیرضا سلیمانی

 پروفایل وبلاگمم تو آخر صفحه اس> باید قسمت پروفایل مدیر وبلاگ رو انتخاب کنید:

http://www.alirezasoli.blogfa.com/Profile/

........................................................................................................................................

آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی، بر من توکل نما. (نمل/79)

 آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی، به من امیدوار باش. (زمر/53)

آنگاه که سر مست زندگانی دنیا و مغرور به آن شوی، به یاد قیامت باش. (فاطر/ 5)

 آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی، نیتت را پاک و الهی کن. (فاطر29-30)

 آنگاه که دوست داری به آرزوهایت برسی، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم. (غافر/6۰)

 آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد، به یاد من باش که من همواره

 به یاد تو هستم. (بقره/152)

 آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی، نماز را به یاد من بخوان. (طه/14)

 آنگاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است، آهسته مرا بخوان. (اعراف/55)

آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست، به من پناه ببر. (مومنون/97)

 آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت، در توبه به روی تو باز است. (قصص/67)

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 0:1  توسط علیرضا