|
|
|
|
|
از کسی نمیخوام منو ببخشه انقدر مردش هستم که پای گناهام وایسم با تموم وجودم میگم آرزوی من جهنمه جهنم مادر مادر مادر اینجا خیلی سرده .. بنده نافتو بده که پسرت میخواد برگرده |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 17:41 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
آینه فرشته ی جاسوس ِ رو شونه هام زیرابمو میزنه من خدارو دیدم بزگتر از گناه منه بهم گفت آرزوهایی که بهشون نمیرسی ماله بعدنه همه آدما برد نو دنیا معدنه >گناهاییه که نمیشه نکرد تو سالهایی جنگ مرده به دنیا اومدم تو کوچه های نبرد علیرضا چهارده شهریور تولد سیا بودو پونزده شهریور تولد ِ مرگ من دوس ندارم اصلا کسی بهم تبریک بگه بیشتر دوس دارم تسلیت بشنوم از دو چیز متنفرم تولد و عروسی از ازدواج بدم نمیاد اما از عروسی ... تولد هم همین حکمو داره که از به دنیا اومدن بدم نمیاد اما از زندگی ... شاید کسی متوجه نشه چی میگم مهم نیست مهم اینه که من به دنیا اومدمو دنیا یه زندونه > منم انقد مردش هستم که حبسشو بکشم همیشه از کادو گرفتن بدم میاد همیشه از تشویق شدن بدم میاد همیشه از این اخلاقای خودم خوشم میاد. سیامک جون از ما که گذشت اما تولد تو مبارک که اصلا با این جماعت فرق داشتی . یا علی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:12 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
هیچ نشونه ای از آدمیت تو خودم نمیبینم وختی میبینم آدمایی مثله شریعتی و رجایی بودن احساس میکنم که من اصلا آدم نیستم متاسفم واسه خودم واقعا از آینه ها با تموم وجودم خجالت میکشم از همین امروز سعی میکنم بتونم آدم باشم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:17 توسط علیرضا
|
||