تبليغاتX
قلت دیکطه ای
خرده از حرف ِ درشته منه آزرده نگیر<حرف ِ آزرده درشتانه بود خرده نگیر
به نام خدا

وقتي يه بار ازدوست ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده

و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا 

دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده

یا علی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:56  توسط علیرضا 

کجایی پس؟

میای تو خابم بعد در میری؟

مارو اسکل گیر آوردی دیگه؟

دقیقا همونجای سر منم درد میکنه.

حالم بدجوری بهم ریخته.

منو تو که اینجوری نبودیم !!! این دنیای لعنتی چی به روزمون آورد؟

تو زیر یه خاک و منم که کلا" نیستم

قدیما اینجوری نبودیم

این چه حرفی بود که تو زدی نارفیق؟

alireza soleimani (12/27/2007 8:27:29 PM): namosan kheili delam tang shode

 
pink idol (12/27/2007 8:27:37 PM): eshkal nadare


pink idol (12/27/2007 8:27:49 PM): del bayad tango goshad she ta bozorg shi

شب تا صبح کارم شده چتای قدیمی خوندن

عمرا" دیگه مث تو پیدا نمیشه

دل تنگتیم عجیب

به یادتیم شدید

یا علی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:10  توسط علیرضا 

به نام خدا

زندگي مثل يه ديکته است، هي مي نويسي، هي پاک مي کني. هي غلط مي نويسي،

 هي پاک مي کني. غافل از اينکه... ازرائيل داد مي زنه برگه ها بالا!

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 15:42  توسط علیرضا 

به نام خدا

تا همین سی سال پیش بود که آمریکا و خیلی از کشورای دیگه  می زدن تو سرمون

امروز خوشحالم که ایران یه موشکی ساخنه که کل دنیا پشماشون ریخته

همه فکر می کنن ما تروریستیم اما ما که خودمون میدونیم نیستیم

ما بدبختیم > تو فقر زندگی میکنیم > خیلی از این دولت نامردان حق و ناحق می کنن میخورن میرن

اما اشکال نداره بخوره! بذار ایرانی بخوره .ایرانی بخوره خیلی بهتر از اینه که اون غربیه به حریم ما

تجاوز کنه . اصلا برام مهم نیست که کی با حرفم موافق نیست چون این اعتقاده منه

من هم رای میدم هم پای منبره خیلی از آخوندا نشستم و میشینم > بد و خوب

من خودم انتخاب می کنم .

من با خیلی جاها با دولتم موافق نیستم و بیشتر جاها از ملت شاکیم

خیلی چیزا کم داریم که خودمون بشیم . ما یه روز برمیگردیم

ملتی که از مال هم میدزدن . دولت من بد نیست اما باید عالی باشه باید عادل باشه.

به شرافتم قسم میخورم حاضرم روزی صد بار واسه خاکم جون بدم ولی خارجی واسه اصالت من

شاخ نشه .

من افتخار میکنم که ایرانیم من افتخار میکنم شیعه هستم .

خوشحالم

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:2  توسط علیرضا 

 

به نام خدا

یادمه وختی این کارو سیامک تو وبلاگم خوند گفت: ک س خولی تو؟ آخر خودتو بگا میدی !

 

علی یا علی

...

منم علیم ولی اینجا کوفه نیس

خیبرو شکستم منو گرفت پلیس


جای چاه سرمو کردم تو کار ِ خودم

از اجتماع نوشتم زندانیه سیاسی شدم


وقتی لیدر ِ شیطون بهم ساندیس داد

رای دادم به ابوموسی اشعری نژاد

منم
علی
ولی
علی کجا و
علی کجا
حرفامو جدی نمیگیره خدا

از چاه خجالت میکشم جای آب ِ خوردنی

مالک ندارم چیکار کنم با رفیقای مردنی؟


آره علی فرق ما از فرقمون معلومه اینقدر ِ

همه گناهای من اد تو همین شبای قدر ِ


حقیقتارو تو شب> پخش کردم مث ِ رطب> بهم گفتن بس کن لامذهب

رو مد میگدم آره> الانم مد ِ شلوار ِ پاره>  کتونیم آل استار ِ

حرفام مالیات داره...برای بیت المال

شاید بهتر ِ بگم برای بیت الحال


تقسیماشون درسته منم قانع شدم

یکی واسه آقا یکی واسه حاجی یکی واسه خودم


  چطور منم جهل ِ مدرن ِ خودمو تو بازی ِ دکتر ساختم

گفت حالتونو خوب میکنم    به تبلیغات ِ دور زمین باختم


حالا گیر میدن به جلو که یادمون بره عقبی

نصفه دینمون تحریف ِ و نصفه دیگه اش هم که ... عضبیم


وقتی علی مونده و حوزشو با یه موتور

آییشه تو الگانس ِ ارشاد ِ جای شتر


>آب ِ همه جا باز ِ ولی جنگ نامردی با ا ِیدز

ِ
نامردا واسه دفاع ناموسشونم گذاشتن سر ِ نیزه


وقتی علی مونده و حوزشو با یه موتور

آییشه تو باراباس ِ ارشاد ِ جای شتر


>آب ِ همه جا باز ِ ولی جنگ نامردی با ا ِیدز

ِ
نامردا واسه دفاع ناموسشونم گذاشتن سر ِ نیزه


از این آب ِ گل آلود ماهی میگیرن که بندازن تو کوزه

علی دل ِ من واسه کرمای سر ِ قلاب میسوزه؟


هشت سال خوندن جبه کربلاس    با حسین حسین گفتن جونارو کشتن خلاص

هشت سال پشت خط گفتن شهادت قصمت ِ بچه هاس

هشت سال دفاع واسه آیه های امروآس

هشت سال رو یه خط جنگیدیمو خودیا پرگار شدن

علی هشت سال کیا سر دادن و کیا سردار شدن

از اونموقع به بچه هام گفتم بخوابید آخه بیدارا تو تیر راسن

گفتم بخواب چون بیداری خیلی خطرناک ِ حسن

مایه دارا اینجا میرن سراغ گشنه ها نصوه شبی

یجور شکم پر میکنن که بعد نه ماه میاد بالا دو سه وجبی

مسلمونا فقط اسمشون مسلمه و همه در ِ عقبی

 زبونا یکم فارسی و چند نتر عربی

عربی یعنی نمیدونم جهنم ِ کریم       یعنی اعوضو بلاه منم شیطان ِ رژیم

یعنی تجاوز ِ اعتقادی از قدیم      یعنی بسملاه ِ نه این رژیم و نه اون رژیم

سال ِ چند هزار و چند ِ و جهالت ِ منم  صددرصد قطعی ِ

چطور میشه فکر کرد علی وختی فرمانده ی مغزم شهوتی ِ

چجوری میشه فکر کنم منی که از بیخ عربم حتی اگه خدا نخواد

منی که رای دادم به ابو موسی اشعری نژاد               
                                                                          علیرضا

یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:56  توسط علیرضا 

 

به نام خدا

 

بعضی از حرفای مفت واسه آدم گرون تموم میشه ( علیرضا )

این کارو تو همین شبها نوشتم

جدیدا تصمیم گرفتم خودمو با این کارا نظدیک تر کنم البته به فکر اجرا نیستم شایدم یه روزی

خودم اجرا کردم

صدای بدی هم ندارم ولی اگه قرار باشه خودم بخونم اول درست تر خوندنو یاد میگیرم بعد ...

 

خدایی که نمیبینی

 

منو دوس داری اما تا یه حدی که            اگه وختش بشه خیلی بی احساسی

بغل کردی منو انگاری ترسیدی              منو بوسیدی اما خوب نمیشناسی


دارم میترسم از ترسی که تو داری          می خوام کاری کنم برگردی ... اما نه

بگو کبریت این آتیشو کی میزد؟              میخواد دودی بلندشه ولی از ما نه


آره دیونه میشم وختی میخندی                آره دیونه میشم وختی گریونی

آره دیونه میشم وختی میدونم                  تو مجنونیو از لیلا پشیمونی


من از توجیح خنده های تو خستم              نه...گریه های تو معنیه خوبی نیست

نمیشناسی منو وختی تبر داری               نه خانم روبه روت یه مرد ِ چوبی نیست


همه فکراتو کردیو نمیفهمی                   همه میدونن اما تو نمیدونی

نمیشناسی بهشتو که همین خونه اس         نمیشناسی خدا رو وختی بیرونی


تموم ِ آدمای من تو هستیو                       داری دنیارو خالی می کنی! میری

ازت زندگی خواستم یا نفسهاتو؟               منو نشناختی بازم داری میمیری

                                                                                        علیرضا

از هفته پیش تصمیم گرفتم زود به زود به روز کنم فقط واسه اینکه به روز کنم همین

کامنت ها همچنان بسته اس > یکی میگفت واسه دست زدن کار مینویسی

من اگه عشق دست زدن داشتم تقریبا بیشتر از ۸ ماه این کامنت هارو نمیبستم و باز میذاشتم

که رفیقام بیان بگن به به کارت خوبه به به فلان به به ...

ای بابا

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:50  توسط علیرضا 

 

به نام خدا

این کارو همین دیشب نوشتم شاید زیاد براش وقت نذاشتم اما خوشم میاد ازش .

جهان چندم

حال تاریخ ِ منو عوض کن و     توی سرزمین ِ من تنش بده

منکه از دستای تو نمیگذرم       مرز ِ  آغوشتو گسترش بده


آسمون صاف ِ ولی تو کم نیار      دنیامو برعکس هرچی بوده کن

جنگل چشماتو آتیش میکشم         این هوای تازه رو آلوده کن


دنیارو دباره میسازم یه شب         یه وطن تو اون چشای مردمی

کاشف ِ جغرافی ِ آغوشتم            این مهم نیست که جهان ِ چندمی


یه درختم قد آسمون ِ تو                  تپش ِ قلبتو رو تنم بکش

نیمه شب به خورشیدت بها میدم       پنجه هاتو رو تن ِ منم بکش


جنگلم جون میده واسه سوختگی        تو فرشته ایو جسمت آتیشه

زندگی سیگار روشن برام               بکشم یا نکشم تموم میشه

                                                        

                                                  علیرضا

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:27  توسط علیرضا 

 

آخه پسر تو که ...


کجایی با مرام؟


آقا پس کی کجا چه روزی ببینمیت؟

توکه اونوری کاره مارم ردیف کن دیگه

ای بابا

با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق

که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا

نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود

مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد

نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم

من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر

و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا

هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است

وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده

منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر

من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز

تاب دوری مرا، او ندارد هرگز

برادرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد

نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست

شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید

معجزاتی بکند، حال من خوب شود

بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت

کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

من گمان میکردم،

نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد

من حلالیت بسیار، که باید طلبم

من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل

باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب

راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام

قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست

می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟

او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست

و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز

بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای

دم در منتظرم، زودتر راه بیفت

روح مهمان تنم، چمدانش برداشت

گونه کالبدم را بوسید

پیکر سردم، بر جای گذاشت

رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند

چشم من خیره به دیوار، بماند

دست من از لبه تخت، به پایین افتاد

قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز

دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت

گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید

خبر رفتن من را، به عزیزانم داد

وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید

برادرم پنجره را بست، که سردم نشود

یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت

مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد

چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام

یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند

باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی

پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد

برادرم اشک به چشم، ساک من را بست

رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود

شیشه قرص و دوا، و به تردیدی، انگشتری ام را نستاند

جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد

و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود

قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست

او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،

تا که جبران کند او

اشک بر روی پتو میبارید

گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،

فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس

یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید

راستی هم که برادر خوب است

من که مدتها بود گرمی دست برادر را،

احساس نمی کردم هیچ

باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند

یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد

صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی

سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک

خاک این موهبت خالق پاک

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

اشک در چشم، کبابی خوردند

قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند

ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم

نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت

دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب است

گر چه دیر است، ولی فهمیدم

که عزیز است برادر، اگر از دست برود

و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند

دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید

اجرتان پیش خدا

عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم، ایده نابی بود

متن خوبی که حکایت می کرد

که من خوب عزیز

ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب

دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ

روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم

ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز

که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم

رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا

آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم

همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان

همه آنهایی که نمی دانستم،

عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود

از نجابت هایم، از همه خوبیهام

و به خانم ها گفت: اندکی آهسته

تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:

" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم

همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین

من نشستم به کنار همه شان

وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند

حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،

که پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات

روح منم غلغلکش می آمد

گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،

یاد این جمله رفیقان آورد

یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،

که نیامد یادش

حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق

دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من، جور

دیگر بودست

اندکی عرفانی و کمی روحانی

و بشارت دادم که سفر نزدیک است

شانس آوردم من، مجلس ختم من است

روح را خاصیت خنده، نبود

یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم

هفته قبل به او، راز دلم را گفتم

و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است

یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن

که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من

گر چه برداشت رفیق، لای آن باز نکرد

و ثوابی که نیامد بر ما

یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد

اندکی سردم شد

آن که صد بار به پشت سر من، غیبت کرد

آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم

اشک در چشم، عزادار و غمین

چه غریب است مرا، آن هر روز پیامش دادم

تا بیاید، که طلب بستانم

و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز

آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند

گر چه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی

و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من،

فرصتی میخواهم

خبر آورد مرا، میشود برگردی

مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت

نوبت بعد تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر، و به آرامی به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا میخواهند

فرصتی هست مرا، میشود برگردم

من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند

باعث این همه غم خواهم شد

روح من طاقت این گریه، ندارد هرگز

زنده خواهم شد باز

واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم

خبری تازه رسیده ست مرا

گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز

مادرم جیغ کشید و غش کرد

و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت

یک نفر گفت، که تکلیف مرا روشن کن

اگر او زنده هنوز است، که باید برویم

اگر او مرد، خبر فرمایید، تا که خدمت برسیم

مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده

رسم دیرین این است، ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیم

عهد ما نیست، به دیدار کسی، کو زنده ست، دل او شاد کنیم

کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟

آه یادم آمد

صله مرحومان!!!

واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت، عجیب

صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم،

همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید، پاسخت چیست بگو؟

تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت، می مانی؟

چه سوال سختی، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن

زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست

زنده باشم تنها، مرده در جمع رفیقان عزیز

ناله ای زد روحم

و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم، پرسید:

چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها، سیه باید؟

چرا ما در عزای یکدگر، از عشق می گوییم؟

به جای آنکه در سوگم، مرا دریابی از گریه

کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند

چه رسم ناخوشایندی ست، در سوگ عزیزان یادشان کردن

و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن

اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست،

تو را می خواهمت، ای دوست

جوابم بشنو ای دنیا

نمی خواهم تو را بی دوست

خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست"

یا علی رفیق

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:45  توسط علیرضا 

 

به نام خدا

 از اون جایی که شعر همیشه از زندگیم به ورق های دفترم رسیده این چند خط

 ...ناغزل رو نوشتم . واقعا خیلی چیزا دوست داشتم بگم اما بیخیال

ادامه دارد

باز جیغ زدم گرچه زمان خاموشیست

رو تخت صدای دختران خاموشیست

من حجوم ِ بی پرده این حقیقتم

خورشید بی پرده و جرم ِ آسمان خاموشیست

بدجور عقب ماندیم در نشیمنگاهت

در دیده ی ما نقش ِ کان خاموشیست

دکتر  قرص ِ خفگی تجویزم میکرد

بیخیال > جواب ابلهان خاموشیست

 

یا علی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:19  توسط علیرضا 

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

معنی حرفایی که میگی نمیدونی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:38  توسط علیرضا 

به نام خدا

استقلال

آلمان

برزیل

ایتالیا

نمیدونم اصلا ایران و دوس دارم یا نه

بعضی موقع ها از ایرانی بودن خودم ...

واقعا ما چی داریم؟...

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:49  توسط علیرضا