تبليغاتX
قلت دیکطه ای
خرده از حرف ِ درشته منه آزرده نگیر<حرف ِ آزرده درشتانه بود خرده نگیر
به نام خدا

من از کاغذِ نانوشته می‌ترسم: فکر می‌کنم زیر این سفیدی چیزی ست که من آن را نمی‌بینم.

یکی پیشتر شاید چیزی بر آن نوشته باشد یا نوشته‌ی نانوشته‌ای خود در آن پنهان کرده باشد!

 پس شعرِ من ستمی ست بر آن نوشته‌ی نانوشته پس درد می‌کشد آن چیز که نمی‌دانم چیست؛

 درست مثل آینده که از وجود ما دردمند خواهد شد. پس اگر شعر ننویسم بهتر نیست؟

و همین جا جهان را در آخرین واژه تمام کنم بهتر نیست؟

/احمد شاملو/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:32  توسط علیرضا 

 

 دهقان فداکارپيرشده،چوپان دروغگو عزيزشده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصلهء

 مهمون رو نداره، کبرا تصميم گرفته دماغشو عمل کنه، روبا و کلاغ دستشون توي يک کاسه

است،حسنک گوسفنداشو ول کرده وتوي يک شرکت آبدارچي شده،آرش کمانگيرمعتاد شده،

شيرين،خسرو و فرهادو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي، رستم و اسفندياراسباشونو

فروختن و باموتور ميرن کيف قاپي!

راستي سر ما ايرانيها چه آمده!!!!!!!!!!!؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:37  توسط علیرضا 

 

بغض.....بزرگترين نوع اعتراضه! اگه بشکنه،ديگه اعتراض نيست! التماسه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 1:12  توسط علیرضا 

 

آدما نردبون ميزارن زير پاشون تا برن اون بالا برسن به خدا غافل از اينكه خدا پايين نردبونو

 سفت گرفته تا آسيبي به اونا نرسه !

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 22:16  توسط علیرضا 

ما فکر می کنیم پارتی چیزه بدیه ولی خبر نداریم او دنیا هم پارتی بازیه می گی نه نگاه کن

 

دوباره صبح شده من از خواب پا میشم..

هنوز مث ِ تنم به روحم سیریشم

میرم بیرون از خونه <خیابونا شلوغ ِ..

حرف زدن آدما با هم مث ِ بوق ِ

دود و گازییل توی آسمون نوشتن

مردم بدون گیریم عصبی و زشتن

مردم ازم بالا میرن چون مث ِ نبردبونم

احساس میکنم می خاره توی رگام خونم

بعضی صورتا که با ریش استتار شده

تو آستین خیابون مث ِ مار شده

حالا مردا هر روز دارن میزان

زنا دوتا دوتا شوهر می خوان

میشه راحتر عوضی بازی کنی

کلاس داره بگی که بچه آمازونی

هیشکی نمیدونه زندگی چند بخشه

خدا آشناهارو اون دنیا میبخشه

نمیدونیم عمرمون چند دیقه  شو ِ

 این مشکل ِ منه وقتی درد ِ تو ِ

لعنت به اینهمه پیشرفت که آخرین نو ِ  عصبی بودن خیلیا از زیادی ِ جو ِ

اگه اینا واسه رشت ِ.. دنیای پشت ِ..

آدما مشت ِ ..مردیو کشته..

حالا بده فحش به..برای چی میگذره عقربه

فحش بده به هرکسی مؤدبه

بعد انقلاب همچی مرتبه

فقط اگه از جلو جا بمونی درد از عقبه

جلو خیلی مهم واسه پیشرفت

میدونم فکر شما هم تا تش رفت

پنجاهُ هفت <سال دیگه قراره مجانی بشه نفت

قرار بود مجانیشه<هستش> البته با پارتی>

 بنزین و تلفن و چند وقت دیگه آبم میشه کارتی

میگن تو خیابون ِ ما حروم ِ موزیکای غصبی

اگه تو گوشت هد صد باشه تو دستات تسبی

گناه داره سوسک میشی به دمپایی می چسبی

از بس شرافت داری تو خیلی اسبی

اما اینا کار ِ سیاست ِ

البته الحق که محلت واقیت پشت خط ِ

وقتی آپارتمان ارشاد دست ِ پتو مت ِ

 زیر زمین از شکم کی دنیا اومده؟

عاشقونه بسازید البته واسه نوحه

پاچه خواری آخرش تقدیرو لوحه

دواخوری تو درمونگاهای شلوغ حروم ِ

اروتیک ِ مولانا با فروغ حروم ِ

به این می گن یه واقعیت دروغی

هرکی میمیره مجاز میشه > مهراد . فروغی

(ما همه شعرای ملی میسازیم ..تو سرود دنبال نفتیمو گازیم

بر ره غربیا حمله میبریم .. اما وقته صفا جنساشونو می خریم )

شعارای خیابون شبیه یه ورد ِ

ولی زمین یه کوچس که سرش گرد ِ

من اون مردیم که راهش راست بود ِ..از چپم رفته آخرش ماست بود ِ

توهینی که همراهمه شصتمه..که نشونه ی خصلت پستمه

اسلحه دستمه ولی بستمه خستمه<

از راه رفتن مورچه رو سر فیل

انتفاضه ی مدرن با یه دست ِ بیل

تو این راه نمیبازم ولی دفعه آخرم ِ

من بچه ی پیروزیم رسالت بالا سرم

ِ باید درک کنی ترک کنی خیلی چیزا

توی خیابون  ِ ما

واسه آزادی < عشقش خواهر مرگ ِ ها

 تازه بعد مرگت میفهمی بابا

اینجا نفت یعنی خون ِ سیاه

ته خیابون ِ ما میرسه به میدون ِ شهدا

همونا که خونشون ریخته شد واسه خون ِ سیاه

همون سربازیی که نمی خواستن جبهه برن

آره مادرایی که هنوزم منتظرن

جانبازایی که از درد ِ اجتماع مریض ترن. حاجی سربازا از برجکا عزیز ترن

برمیگردم تو خونه< تلویزیونم بی خود ِ

تو همه کانالا خدا سانسور شد ِ

تخت ِ خوابم به هم ریخت ِ< خونه وادم اشغال..

خودکشی درد داره با قرص اسهال

تلفونو برمیدارم صفر نوهصدو خودم..الو سلام علی جون چرا روانی شدم؟

زمین لال مونی گرفته تو این سکوت کر شدیم

تو بازی ِ ابلیس و خدا ما آدما خر شدیم

حالا که نمیدونیم آخر ِ زندگی چند بخشه

پس گناه می کنیم ایشالا خدا می بخشه

                                                          علیرضا ( علی حقیقت )

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:57  توسط علیرضا 

 

به نام خدا

 

ایندفعه آقا گرگ ِ تبدیل شده بود به خانم گرگه !

اومد در خونمون ولی منه بزمچه حتی ازش نخواستم دستاشو از زیر در بهم نشون بده

و راش دادم خونه < با نگاهش بهم حمله ی موزیانه ای می کرد < منم بز ِِ گرگ صفتی

بودم < بهش رحم نکردم < نمیدونم چند تا بچه ولی بعدا" فهمیدم که تو شکمش از من یه

شنگول یا منگولی داشت < حالا معلوم نبود این بچه خوری رو که اون کرده بود کار من

بود یا کار یه بز ِ گرگ نمای دیگه !

وقتی می خواستم بچه رو از شکمش بندازم بیرون گفتن خیلی خرج داره < منم که خالی ...

                                                                                         از بی پرده> فصل ۱۷ سالگی

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 17:49  توسط علیرضا 

 

به نام خدا

اولین باری که احساس کردم رفتم فضا دقیقا" نمیدونم چند سالم بود < ولی اون موقع هم

 خیلی بهم حال داد اون موقع هم یه آدم دیگه باعث شد که برم فضا < سوار یه الاکلنگ که

 وقتی من سوارش شدم اون آدم رفت بالا وقتی اون آدم میومد پایین من میرفتم فضا < ولی

 هیچکدوم از ما دوتا هیچوقت به آسمون نمیرسید < الان می فهمم چقد اون فضا پیمایی سالم


تر بود < اونموقع با قدرت سعی می کردیم خودمون بیایم پایین تا یکی دیگه بره بالا ولی

 
الان فشار میاریم به آدمای دوروبرمون تا همیشه زیرمون باشن < با این حال بازم

 هیچکدوم به آسمون نمیرسیم < پول اینو هم نداشتم که بدم با موشک برم اون بالا ولی تا
یه

حدی پول داشتم تا بتونم یه سیگار بگیرمو یه پنیری بریزم توش تا چند ساعت اگرچه گس

 ولی نئشه باشم تا بتونم برم آسمون < امون از عشق آسمون

از پدر بزرگم که خیلی وقت مرده توی خواب شنیدم ( این بالا هیچ خبری نیست قدر اون

 پایینو بدون )

ولی من هنوز فکر بزرگتر کردن حماقتم هستم < شاید بتونم برم روش تا یه ذره به آرزوی

 آسمونیم نزدیکتر بشم < دریغ از اینکه میفهمم که نمیفهمم این آسمون پر ِ دود ِ !

                                                      از : بی پرده > فصل زیر چهار سالگی

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 1:41  توسط علیرضا 

 

به نام خدا

از :  بی پرده

از قدیم به ما گفتن :

حسن یک حسن دو حسن دنده به دنده        حسنی چرا نمی خنده

حالا ما میگیم :

حسن یک حسن دو حسن آقای بنده        حسن واسه چی بخنده؟


یا علی

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:43  توسط علیرضا