تبليغاتX
قلت دیکطه ای
خرده از حرف ِ درشته منه آزرده نگیر<حرف ِ آزرده درشتانه بود خرده نگیر
به نام خدا

سلام
این بار با یه کاری که حالت دست گرمی نوشتن رو برام داره و فقط هدف من از این کار تمرین بود به روز کردم.
البته این برای توجیح کارم نیس چون به نظر خودم کار ِ خوبی شده منظورم اینکه من کارایی که برای موسقی پاپ میسازم خیلی احتمال کمی داره که به اجرا برسه البته نه اینکه علاقه نداشته باشم   کار اجرا شده هم دارم ولی این ترانه رو به خاطره ملودی ننوشتم فقط برای تخلیه احساسی بود!و برای اینکه نوشتن روی وزن از یادم نره.

حالم گرفته اس

وقتی که ابلیس بچگی می کرد     جهمنم آغوش تو یخ بود
من عاشق یک فاحشه بودم          آرایشت شبیه سر نخ بود

حالم گرفته اس قد تصمیمم           ناراحتم نگو که پیش میاد
آغوش تو تکراری نیس اما              تن تو بوی هرزگی میداد

بردن تورو تا بازی ِ بعدی            من میبرم وقتی که مغلوبم
میگیرمت اما تو اشغالی           مشغول باش من پشت خط خوبم

نگو که از بلندی میترسم                 تو که پیاده بر نمی گردی
وقتی که بالا میری از پایین             از پشت ترین نقطه ی نامردی

من تورو دوس دارم هنوز اما          نمیشه به رفتارت عادت کرد
وقتیکه اینقدر گناه کاری                میشه به عشقمون خیانت کرد

دیونتم اما به حدی که                    خیلی مهم نیس رفتی از پیشم
فکر تورو می کنم هر وقتی           هم خاب ِ هر فاحشه ای میشم


بردن تورو تا بازی ِ بعدی            من میبرم وقتی که مغلوبم
میگیرمت اما تو اشغالی          مشغول باش من پشت خط خوبم

                                                               علیرضا سلیمانی 
یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 3:38  توسط علیرضا 

به نام خدا


سلام


علاقه من به احمد شاملو تو دنیای شعر و ترانه مث علاقه یه پسری شر و شورِ به پدری که  این پسرو شاید قبول نداشته باشه.
از وقتی وارد دنیای ترانه شدم 3 دفعه تا حالا مجموعه آثار احمد شاملو رو خوندم.
دفعه اول به سفارش اسد وجودی عزیز این کتاب رو تهیه کردم و خوندم
راستش دفعه اولی که این کتاب رو خوندم چیزی ازش نفهمیدم ! این جریان رو با دوست عزیزم کوروش سمیعی که همیشه هروخ به یه بن بیست خوردم یه راه تازه بهم نشون داده در میون گذاشتم کوروش منو تشویق کرد که یه بار دیگه شروع کنم با دقت بیشتری این کتاب رو مطالعه کنم البته از اولین باری که این کتاب رو خوندم یک سال گذشته بود بازم چیز زیادی دست گیرم نشد ولی از شروع امسال برای بار سوم این کتاب رو دارم مطالعه می کنم ولی فقط شبی یکی ار کارهای شاملو رو می خونم ولی این دفعه دارم دیونه میشم . واقعا" شاملورو می فهمدیم ولی به دنیای من نیمی گنجید. کم بودم برای ...
هر شب قبل از خابم با هر شعر و ترانه ای از شاملو دارم به چیزهایی می رسم که قبل از این برام ممکن نبود.
حالا با اینکه من سرنوشتم به خط رپ برخورده میتونم شاملو رو پدر هنری خودم بدونم > بالاخره هر پدری یه پسر شر هم می تونه داشته باشه دیگه!!


شاملو درباره بیوگرافی خودش میگه:
آثار من خود اتوبیوگرافی کاملی ست. من به این حقیقت معتقدم که شعر برداشت هایی از زندگی نیست بلکه یک سره خودِ زندگی ست.


این کار رو شاید شما کمتر از شاملو شنیده یا دیده باشید .
 

از کتاب آیدا : درخت و خنجر و خاطره!
شبانه4

عصر عظمت های غول آسای عمارت ها
و دروغ.
عصر ِ رمه های عظیم ِ گرسنگی
و وحشت بار ترین ِ سکوت ها
هنگامی که گله های عظیم ِ انسانی به دهان ِ کوره ها می رفت
{و حالا اگه دلت بخواد
می تونی با یه فریاد
گلوتو پاره کنی:
دیوارا از بتن مسلحن!}.

عصری که شرم و حق
حساب اش جداست
و عشق
سوءِ تفاهمی ست
که با (متاسف ام) گفتنی فراموش می شود
{وقتی که با ادب
کلاتو ور میداری
و با اتیکت
لبخند می زنی
و پشت شمشادا
اشکتو پاک می کنی
با پوشِتت}.

عصری که
فرصتی شورانگیز است
تماشای محکومی که بر دار می کنند

سپیده ی ارزان ِ ابتذال و سقوط نیست
مبداء ِ بسیاری خاطره هاست:
{هیفده روز بعدش بود
که اول دفعه
تورو دیدم عشق من}

وهن ِ عظیم و اوج ِ رسوایی نیست
سیاحتی ست با تلاش ها و دست و پا کردن ها
بر سر ِ جایی بهتر:
{از رو تاق ماشین
چون کندن ِ شو  بهتر می شه دید
تا از تو غرفه های شهرداری}

و غیبت ها و تخمه شکستن
به انتظار پرده که بالا رود
هم راه ِ جنازه یی
که تهمت ِ زیستن بر خود بسته بود
از آن پیش تر که بمیرد.

عصر کثیف ترین ِ دندان ها
در خنده یی
و مستاصل ترین ِ ناله ها
در نومیدی.

عصری که دست ها
سرنوشت را نمی سازد
و اراده
به جایی ت نمی رساند.

عصری که ضمان ِ کام کاری تو
پول ِ چاپی ست که به جیب می زنی
به پشتوانه ی قدرت ات
از سمسارها
و رییسه گان

و یک دستی ِ مضامینی از این گونه است
که شهر را به هیات ِ غزلی می آراید
با قافیه و ردیف
و مصراع ها همه هم ساز
و نمای نبردبانی ِ ظاهرش _ که خود شعار ِ تعالی ست_.

و از میان ِ اوباشان و باج گیران را اگر
نستری شوی
و به زورق ِ یقین ِ آن کسان بشینی که هیچ گاه
تردید نمی کنند
و آدمی را
هم بدان چرب دستی گردن می زنند
که مشاق ِ ژنده پوش دبستان ما

قلم های نیین را قَط می زد

و در دکه ی بی ایمانی شان
همه چیزی را
توان خرید
در برابر سکه یی.
عصر پشت و رو
که ژنرال ها
درسته می میرند
بی آن که
کَکی حتا
گزیده باشدِشان
و مردان ِ متنفر از جنگ
با سینه های دریده
و پوستی
که به کیسه های انباشته از سرب
می مانَد

عصری که مردان ِ دانش
اندوه و پلشتی را
با موشک ها
به اعماق ِ خدا می فرستند
و نان ِ شبانه ی فرزندان ِ خود را
از سربازخانه ها
گدایی می کنند
و زندان ها انباشته از مغزهایی ست
که اونیفرم ها را وهنی به شمار آورده اند
چرا رسالت انسان
هرگز این نبوده است
هرگز این نبوده است!
عصر ِ توهین آمیزی که آدمی
مرده یی ست
با اندک فرصتی از برای جان کندن
و بع شایسته گی های خویش
از همه ی افق ها
دورتر است.

عصری چنان عظیم چنان عظیم که سفر را
در سفره ی نان نیز
هم بداد دشواری به پیش می باید بُرد
که در پهنه ی نام.

واقعا" حالا می تونم درک کنم که چی نوشتی چی گفتی !

امیدوارم به درستی تایپ کرده باشم.

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 2:51  توسط علیرضا 

به نام خدا

سلام

چند روز پیش داشتم نشریه نیویورک راک رو  که یکی از دوستانم( ستاره ) برام فرستاده بود مطالعه می کردم که به مصاحبه مارشال مترز( امینم ) برخوردم یه جورایی هم قافل گیر شدم و خوشحال < تصمیم گرفتم با ترجمه قصمتی از این گفته گو به روز کنم.

از این که ثروتمند و مشهور شدی و تعداد زیادی از نوجوان ها به تو علاقه دارند چه احساسی داری؟


من همیشه در آرزوی این چیزا بودم اما این رویاها تقریبا" برام یه کابوس وحشتناک شده.

دردسرهای ستاره شدن چه چیزهایی میتونه باشه؟

دیگه نمیتونم با خیال راحت تو خیابون قدم بزنم یا بسکتبال بازی کنم. فقط به این خاطر که همه قیافه منو میشناسند.مردم میان در خونه من زنگ خونه رو فشار میدن اون وقت یا می خوان ازم امضاء بگیرند یا این که کتکم بزنند. این خیلی مسخره است.

توی اشعارتون از کلمه faggot خیلی استفاده میکنید آیا شما منظورتون اینه که با اونا مخالفید؟


مردم واقعا" نمی دونن من اهل کجام< از نظر من بدان معنی ناجورش نیست بلکه برای من این کلمه یعنی مردی که مرد نیست. چطور بگم منظورم مرد زن صفت یا مرد نازک نارنجیه. یه مرد ترسو و نامرد.

بعضی وقت ها به نظر می رسه که با اشعارتون قصد دارید با والدین . جامعه و مسایل اجتماعی مخالفت کنید و غوغا به راه بیندازید. در این باره چی میگید؟

من تو شهر دیترویت بزرگ شده ام. توی سخت ترین شرایط زندگی<توی فقر >توی بیچارگی میون آدم های خشن و زورگو > من حرف های شسته و رفته بلد نیستم > من همینم که هستم و چیزی رو که توی فکرمه به زبون می آرم > من موقع ضبط آلبوم نقاب روی صورتم نمی ذارم و دقیقا" همون چیزایی رو می خونم که با قلبم احساس شون می کنم< چیزهایی می خونم که از همون دوران بچگی لمسشون کردم و سال های سال این افکار مثل یه غده زیر پوستی رشت کرد و بزرگ شد و حالا این غده بیرون زده تا خوب بشه. من به کسی توهین نمی کنم با کسی دشمنی ندارم. فقط درباره چیزهایی می خونم که سال هاست قلبم رو به درد می آره > حالا چه مشکلات خودم باشه یا این که مشکلات جامعهء من باشه که من توی اون زندگی میکنم. من به کسی توهین نمی کنم فقط با زبون موسقی کارهای زشت و پلیدشون رو براشون بزرگ و قابل لمس میکنم > خب با این کار معلومه که بهم اعتراض می کنند چون دیگه دستشون رو شده.

فکر نمی کنم شما به یک شغل سیاسی علاقه داشته باشید؟


ابدا" من هر چیزی رو که می گم هر کاری رو که انجام میدم میون این دو چیز > چیزه دیگه ای وجود نداره< مردم یا دوستتون دارند یا ازتون متنفرند. اونا نمی تونند به خاطر این که حقیقت و اون چیزی رو که توی ذهنم می گذره می گم هم دوستم داشته باشند و هم منو تحمل کنند.

شما به جر کشورهای آمریکایی و اروپایی در آسیا و آفریقاهم طرفداران زیادی داری منظورم جهان سوم ِ > چه پیامی برای اون هایی که در سبک شما شروع به کارمی کینن داری؟

من فقط میگم فکر نکنن رپ فقط میکروفن > بیشتر از خوندن چی خوندن مهم ! چیزی که می خوان بخونن یا همون تکس اون خیلی مهم ِ و براشون آرزوی موفقیت می کنم.

حرف آخر؟
حرف آخرمو همیشه تو کارام میزنم!


خب امیدوارم استفاده کرده باشین.

 
یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:4  توسط علیرضا 

به نام خدا

 بعد از چند وخ سانسور شدن ناخواسته ...

حس میکنم زندگیم داره از دست میره به خودم شک می کنم چرا دارم زندگی میکنم. بیشتر از قدیم به خدا عاشق تر شدم دارم نمازمو کامل می خونم ایمانم قوی تر شده به اینا افتخار می کنم ولی حس می کنم دارم اینجا هرز میرم . ما هممون هنرمندیم باید ازمون استفاده بشه دلم از ایران گرفته دلم از پادشاها و سگ هایی که هرکدوم یه تیکه از استخون کشورمو به دندونشون گرفتو رفتن یا دارن میمکن گرفته . ما هممون داریم هرز میریم با این سانسور های بی مورد . باید از اینجا برم ولی هیچوخ این کارو نمی کنم .نمیتونم از محله ی خودم یه هفته جدا بشم من آدم ضعیفی نیستم اما قوه ی دلبستگیم خیلی قویه . الکی درس خوندم ۳ سال قبل کنکور قبول شدم اونم با رتبه ی بالا ولی نرفتم دانشگاه به خودم گفتم آخرش که چی؟ رفتم سربازی ناراضی نیستم که چرا رفتم چون خیلی چیزا فهمیدم تو این دو سال .حالا هم داره کارام تو شرکت نفت ردیف میشه . ولی به چه قیمتی؟ ۶ ماه از عمرمو وسط آب بگذرونم؟ شاعرانس ولی دیونه کننده اس . اصلا من شاعر نیستم . یه چیزایی مینویسم واسه دل همه ولی با دید خودم. دلم میخواد رپ و احیا کنم اما اول باید خودم کامل بشم.  عشقم شبیه یه گناه بزرگ به لذتش نمی ارزه . اصلا هیچ چیز واسه من بالا تر از خدا نیس که گناه کنم بخاطرش .خداااااااااااااااااااااااا دوست دارم.

گناه چندم 

همون تقدیر چیره دست که دستاتو گرفت و برد

تورو برای تجدید شکست قلب من آورد

 

تو سجاده بغل کردم تورو اما یکی دیگم   

حواسم پرت حرفات نمازامو دروغ می گم

 

حلالم کن مسیح تو >تو دستام شکل تسبی بود

منو با بوسه شرعی کن که آغوش تو غصبی بود

 

حروم توی این مسجد کشیش خود فریبت شم

با این زخمای نامحرم نیمتونم صلیبت شم

 

خدای من به شک ما تورو غسل یقین میده

نپرس از مرگ کی بوده که کعبه مشکی پوشیده

 

تو این انجیل نامریی مثه پروانه مصلوبی

نذار تحریف دستات شم خودت میخ هارو  می کوبی

 

هنوز مومن تر از اونی که ابلیس روبه روت پاشه

اگه من بت فرداتم بذار دینت همون باشه

 

باید توبه کنی وقتی گناهم شکل ایثاره

خدا بخشید تورو اما صلیب خون گریه میباره

                                          علیرضا سلیمانی

امیدوارم که امیدوار باشید.

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 2:51  توسط علیرضا