|
|
|
|
|
به نام خدا
به زودی به روز میکنم یا علی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 14:43 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
چون گفتی بنویس تو وبت اینو اینجا میذارم چون میدونم اینو خیلی دوس داری چون میخوام بدونی خیلی بیشتر از این حرفا کسخلتم ...
میم مث ِ عشق
عشق ... تو آسمون دنبالت میگردم اگرچه خوب میدونم روی ِ زمینی عشق یعنی اگه طرف لختم باشه جلوت فقط چشماشو ببینی
عشق یه استرسه وحشیانس که احتیاج نداره به امنیت عشق یعنی بغلم کن وسط ِ جمعیت آی عشق یه قراره تو ساعته بیستو پنج... فرا تر از هر دقیقت عشق یعنی ...نه ازدواج... نه سکس... فقط یه بوسه روی شقیقت عشق به جز تو هیچ اثریو تو قلبم نمیشناسم به رسمیت من ایدآلیستم ... عشق... تورو سرچ کردم توی اقلیت عشق... تو ابلیس تر از اونی که من نباشم بی تربیت تسلیت>بگید به من که داره اهمیت< واسم کشته شدنه حقیقت< که من خیلی میخوامش ولی اون بی توجه ِ یکی از ما دسته چندمه و اون یکی زیادی نو ِ
عشق یعنی قلبتو یجوری محکم کنی که چارچوبت بلرزه عشق یه دختره که اندازه یه لشکر مرد می ارزه هرکی میخواد باشه ولی نه در حد ِ احساسه یه هرزه عشق... تو به دنیام اومدیو عشقت نسبت به من یه قرضه< که باید بدیش یا من به زور میگیرم عاشقتم ولی فکر نکن مثه بدبخت بیچاره ها واست الکی میمیرم تو مجبوری با من جنگ کنی البته میذارم منو مغلوب کنی یجوری میخمو میکوبم که خودت بخوای منو به دستات مصلوب کنی من نمیدونم کی هستیو چی کاره ایو حتی چیه اسمت من مث ِ عزراییل روحتو میخوام یه چیزی فراتر از جسمت نمیدونم چیکاره ای اگه دکتر باشی میفهمی که خیلی بیمارم اگه خانم معلمی که اندازه تمام ِ حرفام غلط دیکته ای دارم هرکی هستی انقد نگات سپیده که تو دنیای من شعرش شهرته جهانی داره نخونده میدونم این شاعره لامصب غزلاش چه آنی داره
میخوای بدونی کیم؟ من یه مردم< هنوز نمردم نبین که سردم> انقد قدرتشو دارم که بدونم پشته سرمی ولی برنگردم تو میخوای جنگ کنی خب منم بچه ی نبردم بغضم اعتراضه تاحالا گریه نکردم تو بازی میکنی نمیدونی من نویسنده پشته پردم تو خورشیدی وختی میای جلو طبیعیه که زردم رنگم < نمیپره اینو میگم که فک نکنی یه بردم< یا اینکه گلادیاتور شدم واسه تو بیخودی شکست خوردن از تو مهم نیست وختی خودت ملکه ی ذهنم شدی تو فقط به من بگو تو سرزمینه دلت پادشاه داری؟ اگه تو قصرت آزاد نیستی کناره آزادیای من جایگاه داری تو چجور خورشیدی هستی که رقابت با ماه داری؟ اگه ماهو تو دست چپم و خورشیدو تو دسته راستم بذارن فقط تویی که توی قلبم راه داری من مردم ... در حدی که آرزوی خیلی از خانومام من مردم مهم اینه که من کیو میخوام من مردم و مث ِ یه مرد پات وایسادم یه روز میبینی تهشو هفته هاس که خمارتم تو یه امشبو نشعه شو من مث یه مرد پات وایسادم کناره من بچه شو من یه شکارچیم که نمیزنه هدفشو
من نه جنتلمنم نه میخوام که فشن باشم اگه وحشی بازی در بیاری این تو خونمه که خشن باشم
بیستو چار سال زندگیم بیستو چار ساعتم نگذشته . حالا شبو روزم طولانی شده یه صحرا روبه رومه و افکاره تشنه ی منم طوفانی شده هرکی منو میبینه می گه رنگش پریده ... آدم کشته ... جانی شده انقد دپرسم که همه میگن خودشو یجوری میگیره که انگار جهانی شده هیشکی نمیدونه منو کشته در حدی که با بی محلی بهم رحم نمیکنه مث ِ قدیمای من میخنده و فحششم میدم اخم نمیکنه یجور نگام میندازه که منو توی کابوسو رویا هل میده یجور میگه هفته ی دیگه میام که انگار قصد ِ جونمو کرده ... الکی قل میده من به انتظارش تعطیلم ولی اون از دیروزه من عبور میکنه من هروزم جمعس... دریغ از اونکه پنجشنبه ها ظهور میکنه تو برزخ ِ دنیام ... رو زمین دنبالم نگردید که این حوالی نیستم جاذبه یعنی تورو از دور ببینم و نتونم رو پاهای خودم به ایستم من از پشته سر میبینمت که با وسوسه راه میری روی اعصابم سوآل میکنم ازت اگرچه خوب میدنم که چیه جوابم تو میگی نه... اشکال که داره... ولی پیشه خودم ای کاش ای کاش نمیکنم رازه چشماتو واسه هیچ بی خبری فاش نمیکنم من انقد مردش هستم که خودمو واسه نه گفتنت آشو لاش نمیکنم تو میگی نه... ولی فک نکن که دیگه تلاش نیمیکنم
عشق ... یعنی اگه تو وسط ِ خشکسالی دلت بارون بخواد انقد غیرتیشم که نذارم اشکت در بیاد عشق... البته گاهیم آدمو میزنه زمین ولی من از یه اقیانوس پرم اگه قرار باشه بیافتمم مث ِ بارون زمین میخورم
عشقه من ... دارم از روحم حرف میزنم ... فرقی نمیکنه تو فرشته ای یا انسی من تورو بیشتر از عشق میخوامو بیشتر از روابطه جنسی... M
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 1:27 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
از اونجایی که نوشته های من از تک تک لحظه های زندگیم میاد این کار هم به همین شیوه نوشته شده < البته من با فضای زندان آشنایی دارم حالا چه جوری و چراش دیگه به خودم مربوط میشه ! فردی که تو این کار مقابله من قرار گرفته برادرمه ولی من بیشتر از اسمش استفاده کردم همیشه دوست داشتنم یه جوری تو کارم با برادرم صحبت کنم که تو این کار ردیف شد البته اینو بگم برادریه منو امیر داداشم و اصلا نمیتونید تصور کنید هم مثه رفیقم بوده هم برادرم هم پدرم همه چیم داداش امیرم کسیه که بیشتر از همه دنیا و آخرت بهش علاقه دارم داداش امیرم از اوله بچگیم از جون برای من مایه گذاشته شاید اگه نبود منم الان نبودم ما تقریبا 15 سال اختلافه سنی داریم اما من هیچوقت احساس نکردم اینجوریه ! همینجا ازش ممنونم بخاطره این که تو هر زمینه ای اولین و آخرین مشوقه من بوده من تمامه لحظه های زندگیمو مدیونه برادرمم ... اگه هر کسی تو زندگیش واسه خودش یه آرتیست یا یه شخصیته هنری رو الگو قرار میده منم براردرمو الگویه خودم دارم که واقعا هنرمندانه زندگی میکنه تا از نزدیک نبینیدش نمیدونید چی میگم همینجا از حرفی که باهاش تو این کار زدم معذرت میخوام اما باید میگفتم.
اسم : علی <ولی قلافه ذوالفقارم نیستم .. جرم : از حقیقت میگم ولی اینا میگن سورآلیستم
زندانیه شماره شیش این آخرین ملاقاتیته ! باشه خب ! تو فقط شیش دقیقه فرصت داری و فردا شیشه غروب انقد یخ میبنده جنازت که تبعیدت میکنن به جنوب
ما که ردیفه ردیفیم مث ِ صفه توآلت وقتی آب تموم میشه خشکسالی چی میزنه به حالت؟ تو خوبی داداش؟ بگو بینم این هوا اون بیرون چطوره؟ هنوز یکی گشنگی میکشه تا اونیکی بخوره؟ واسه ما که گرون تموم شد اونهمه حرفه مفت تا فاصله ما دوتا شد این شیشه های کلفت
یه قاتلی که آثارشو رو ورق میکنده اثر انگشت چیه؟ این خطا بوده آثاره بنده ! اگه حماقت کشی جرمه> برادر این قتله عمده
سیاست چیه برادر؟ این نوشته ها اجتماعیه ! وقتی دنیای من واسه خودش یه سلوله انفرادیه به یورش که همه یه جور نمیمیرن و به اونورش که مسایل مادیه < >میرسیم< به گناهایی که نکردیمو باید میکردیم ما همه میمیریم اما دوباره برمیگردیم
ولی من این صحنه رو که تو اونور میله هاییو قبلا یه جایی دیدم ! توام بهت برنخوره آخه این تیکه یه چشمس زبونه من یه ضامنداره که واسه خونی شدن تشنس ولی اینا فک میکنن این حرفا فقط در حد یه نوشتس میگن اگه زیاد حرف بزنی سرو کارت با دشنس ! هه هه ... من مسافر ایستگاه آخر زندگیم آخه اینا چه میدونن؟ اینا میخوان پیره زنو از تاکسی خالی بترسونن؟ ولی من انقد میبینم که این آهن پاره ها نمیاد به چشم من رضا موتوری تر از این حرفام که سواره نعش کشای دولتی بشم من ایمان دارم واسه بهشتیا زندگی شانسه ... جهنم زندانه و برزخ یه کنفرانسه منم پامو کردم تو کفشه آزادی واسه قدم زدن انقلابو شرط کردم رییسه زندان کنفرانس گذاشت منم کفشامو پرت کردم من تیکه رو پروندمو برخورد تو صورته شاهنشاه من انقد بی سوادم که رفتم فحش کشیدم جلوی دره دانشگاه !
ولی تو میگفتی یه چیز بنویس که ملت باهاش بزننو حال کنن داداش تو گفتی تو شعرت کویرو دشتش کن این حرفا سنگینه ریتمتو شیشو هشتش کن خب داداش شاید شیشوهشت یعنی شیش سال میشد بشه که جنگ نشه شیش سالی که شیمیایی شد شلمچه و شهیداشم شکله پشه < نبودن ولی تارو مار شدن با این ریتما خیلیا به خیلی چیزا ناچار شدن
شتر دزد تخم مرغ دزد بودو کیف زنم یه روز ساک دلیلش فقط این نبود که 100دام میخواست قد بکشه اندازه دیوارا آدم جر میخوره تا ردشه از فکر ِ سیم خاردارا فکر فرار بسوی پیروزی همونجایی که ازش تلفن میکنی همین تویی که شبی شیش دفعه طناب دارو زیر گلوم پاپیون میکنی
جزو ِ اصالت خاکی که با حقیقته کوروش به خورده ملت میده قهوه ی قجر ملتی که من زندانیشمو تو ِ به اصطلاح آزادش دربه در همه به فکر جنگ کردن و ساختنه یه دنیا یه جنگل یه لیگه بدتر میدونه جنگم یه استادیمومه پر ِ سپاه سپاهانیه که تو دستشون نارنجکه برای خطر گوره بابای تاریخه پرسپولیس < عادل <بگو بینم از چشای اون سربازه چه خبر؟
زندون یه قبیله جنگلیه که تنها درختش سیبیله خب وقتی همه سیبیلن باید از بعضی از قواعد دین ببری بعضی وقتا از بس سیری از زندگی دلت میخواد واجبین بخوری! بعضی وقتا هوس میکنی آخ ! حتی یه زنه شصتو شیش ساله یا یه دختره شصتوشیشی یا حتی شیش ساله حالا فرقی نمیکنه فقط یه زن باشه یا حتی یه دختر با مغزه گوساله ! این میشه که شیشصدو شصتو شیش ساله میشه افکارت جفت شیش میاری به سبکه شصتو شیش و میری تو جلد شیطون از فرق ِ سر تا پای دار ِ ت پای دار کجاس؟ سلاخیه گاو با یه چارپایه و یه حلقه که میشه واست عمیقترین سوراخ همونجایی که زیر ِ پاتو خالی میکنن و یه مرگ ِ شاخ ! حتی نمیفهمی کی زد زیرشو کی پشتتو خالی کرد من میخوام بمیرم شاید اون دنیا بشه یه حالی کرد ! من شیش ساله این توام و شصت ثانیه ام زیاده واسه خفگی اینجا متکا ناموسته و اگه بغلش کنی میشه یجور نعشگی!
به من گفتن قاتلی چون میخواستم خودمو بکشم می خواستم خودکشی کنم چون میبینم اندازه ی بوفه کور چون اینا میگن خدا میگه باید زندگی کنی به زور میخواستم خودکشی کنم چون می دیدم آدم کشی دیدنی نیست من خودکشی کردم تو به اورژانس زنگ زدی یا به پلیس؟ این نویسنده جون میده خبرشو تو صفحه حوادث اعلام کنن منو از خودکشی نجاتم دادن تا خودشون منو اعدام کنن !
سرکار مث تانک وایساده و میگه وقتت تمومه ! برادر اینبار خرچنگا از پشت اومدن ! پس وصیتمو گوش کن یا همون آخرین فرصتی که پای اون چارچوب میدن همونجایی که جلادا روپوش رو صورتشونه تا خیال کنن یکی دیگن! اگه یه روز اونجایی رفتی که همه بخاطره کاسبیه اعراب میرن توام دورش بچرخ و بذار دورت بزنن آخه بهت القاب میدن ! ولی اگه این خدا خدا باشه که کافرا منو پیغمبر ِ احزاب میگن برادر یکتا پرستی کن ولی نه اون خدایی که بعضیا ! توی خواب دیدن !
همونجایی که داداشتم زیر ِ پاتو خالی میکنه و آآآآآآآآآخ !
نوشتنه این کار تقریبا بیشتر از سه ماه و نیم طول کشید از مجید و کوروش هم تشکر میکنم واقعا کمکم بودن تو این کار کوروش سمیعی که همیشه به من لطف داره از راهنماییاش استفاده میکنم مجیدم که دیگه...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 3:49 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 18:16 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
امروز پیش خودم فکر میکردم اگه این انرژی که رو مهندسی کارام میذارمو صرف عملگی میکردم حتما تا الان تنهایی یه برج آزادی دیگه میساختم ><البته میدونم حتما برج خودمو یه جوری میساختم که اینا مهلت نمیدادن حتی چشم ملت بهش بیافته وسیم ثانیه پودر شده بود. بازم از همینجا اعلام میکنم کارای من رپ نیست رپ نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت اصلا کارای من قابلیته اینو نداره که رو موزیک بره من فقط شعر آزاد مینویسم . یه چیزی مث بحر طویل البته نوع وزن و خیلی چیزای دیگش فرق داره. اصلا معلوم نیست تو چه سبکی مینویسم فقط مهم اینه که چی مینویسم . یا علی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 1:6 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
این پسر تکرار نشدنیه
اسطوره ی منه یادش بخیر... اسطوره ... سر بزنید بت صورتی همیشه به روزه http://www.pinkidol.blogfa.com/ سیامک پیشدادیان یا علی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 3:59 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
ترجيح مي دم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو كليسا باشم وبه موتورسيكلتم فكر كنم - مارلون براندو این طنز هم مثل کارای دیگه ی من اصلا شوخی نیست.میتونید ناراحت بشید میتونید جوابمو بدید و میتونید ادامه بدید .واسه من مهم اینه که واسه نوشتن دغدغه هام دست به هر کاری میزنم رفیقان ؟ سلام بر رفیقان ِ با مرامه خودم احوال زایدگانه حرام خودم؟ شما هروقت یاد کردید ز ما گفتید بخر اما برای یک بارهم بهم نگفتید پدر سلام بر مردان شعرهای خط خطی سلام بر دخترانه غزل شهوتی سلام بر صادرات پلاستیکی طاغوت فارسی را راست میداریم همان کاپوت سلام بر دختری که هست هم چادرم من هنوز از یه سوراخ دو بار نیش میخورم توی این بازاری که درو دیوار با هم میزنند لاس تنها کسی که نمیکشد پایین فقط طلاس این دکان گشاد است ولیکن جنس نیست اینجا کسی که شبیه انس نیست نسیه هرگز < نقد انتخاب میکنیم ما پشته دخلی هم حساب میکنیم کمک میکنیم به خیابان ها پل میدهیم ماشین خانمی خراب شود هل میدهیم گرچه کیف های داخل پاک داریم علاقه ی عجیبی هم به ساک داریم گویم که ساکم درون ِ کیف است یا رو؟ گویند : اینکه جا نمیشود این تو ! من از احوال هر ماه زنان خراب ترم از تمامه رفیقانم ناباب ترم رفیقانی حمامی اهل قیف رفیقانی همه از دم کثیف درها را به رویم بستین و منم عالی من خوشم با همین اندک در مالی من خودم میشوم در همین بد ترین نامه حال و احوال همتون به اون جامه ادبم مرد و مرگ بر تسلیت من خوشم میاد از انسان های بی تربیت با شمام ای آیندگان شیک برایتان فراوان دارم الفاظ ِ رکیک من فحش میدهم به رفیقانم در همین ساحت آره به خود توام کثافت سلام بر رفیق ِ اسبقم حسین بیاتی السّلام علیک یا ساقی ال جق لواتی منو تو کار کردیم دست در دست برای هم بسیار قافل از اینکه زاییده شد در آستین هایمان مار اکنون که قرار است کویر لوت را باغ کنی من نیستم خواهی برای که اغراق کنی>؟ زمستانی تر از آنی > نسبتا آغا مجید بهار مست تو نه زود آمده ای و دیر هم نمیروی از دست تورا پیروز دانسته بودم نشان به نشانه های شصت ولی امروز اعتراف میکنم تو را به شکست به تخمم < اگرچه از این و آن نمیخوری از دزدی بدتر است همینکه تکان نمیخوری تو در سوراخ های افکار خودت زنجیر میشوی اینک خود را سوراخ مینگری و ک ی ر میشوی سلام بر حامدا سید ِ حسینی در همه سبک میسازی حتی سرود خمینی اما توی بازار نداری کار چرا؟ نمیدانی گوسفندان تورا میبرند چرا باکره ماندی گویا دختری اندازه ی دولت نیست انقدر روشن فکری که خدا مورد قبولت نیست سلام بر احساس ِ بی تکنیک و آرزوهای چاق دست های جوهری نشده و نوشته های میثاق تو همیشه چیزی برای فکر کم داری خواننده نیستی اگرچه صدای خوبی هم داری سلام بر عظیم زاده ی عظیمی معصوم به امام الهی و آیت آدم های کیمی تو نه رهبر میشی نه رئیسه مجمع و اجرا اگرچه تو چشات برق میزنند مردک های خود ارضا رفیقانم یکی بی کار و یکی تاجره رفیقانی راست اگرچه باکره
من بچه ی سراسیابم اما در خانه ام نیست رازقی در بالای سر ما قرار داری نظام آباد < صادقی از همان جایی که من سی درصد هم نیست بارم تورا هفتاد درصد قبولت دارم سلام بر رفیقی که خوش به حالش این روزها را ندید کسی که زمینم را له کرد و پرید سلام بر رفیقی که جهنم را به تن خرید خدا را شناخت که به او میگویم شهید کسی که توبه ی گرگ را درک نکرد کسی که میکرد و کردن را ترک نکرد ناراحت نکردنه اطرافیان برایش آسان بود کسی که آدم نشد ولی شدیدا انسان بود تو مردی و زنده ماندن ِ منه نارفیق عادت است صورتت را در قبر دیدم این اوج ِ خیانت است شاید کسی بعد هزاران سال تواند شبیه من با ریا باشد ولی قسم میخورم کسی دگر نتواند سپید مانند سیا باشد سلام بر سرایداره ترانه شیرزاده گنگ مهربان دقیقا قد ِ کینگ کونگ تو در مصر باستان نیستی ولی ارادت خاصی به آن زمان داری برادر نیستی و فراوان خواهرجوان داری سلام < تو باید فیت دهی با امثال یانی مرا چه به تو ای نیمای کوکلانی؟ سلام بر مکزیکو حاج اکبر ِ احمدی آیا نماز امشبو به حال کمر زدی؟ من آن ها را نمیخواهم آماره این یکیو بده لطفا به ما شماره ی جوادی یساریو بده اکبر جان زشته ! بپر تو غار بزن ! یکمی هم برای پسرها گیتار بزن... سلام بر قدیمی که برنج در کلامش ارزان تر از پلاستیک شده صابر جان زبان مردم فقط در ترانه های شما کلاسیک شده مردان باکره ای که از دختران مثلا دوری میکنید به هوای چایی چیز درون ِ قوری میکنید دختران نمیدهند اگر بدهند میبینم چجوری میکنید به جلق نشسته اید به امید روزی که حوری میکنید شما به فکر طول زندگی و من مرگ را فرض میکنم شما طولانی زندگی میکنید و من عرض میکنم من کینه ای ندارم فقط با قلم تبانی میکنم گذشت کار پیر مردان است و من جوانی میکنم شما انقدر شکسته اید که این شعر را من بند میزنم انقدر داغونید که من به وزن و زبان این شعر که تقدیم شماس گند میزنم خانم ها زنگ نزنید پی ام ندید که من زن دارم آقایون نمیدانستم انقدر دشمن دارم علیرضا (دِلارامی که داری دل بر او بند / دِگر چشم از همه عالم فرو بند) خب این چند روزم که کامنت ها باز بود دیدید که اتفاق مهمی نیفتاد . بستنی باید بسته بشه. اگرم نقد دارید میتونید ایمیل بزنید یا آفلاین بذارید . یا علی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 3:14 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
بدبختی شاید مساوی بین همه آدما تقسیم نشده اما مطمئنم که به اندازه کافی به همه رسیده یا علی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 2:11 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به مجید بهار مست تسلیت میگم
چندی پیش مادر بزرگ خودم هم رفت خوش به حالش که چه با افتخار و بی هوا رفت از بین این فامیل هوایی. این اصلا شعریت نداره تو همین نیم ساعت پیش نوشتمش فقط در حد حرفه.
( مادر بزرگ ) او خودش میدانست ما نمی فهمیدیم باز هم صدای زنگ آمده است باز هم میشنوم این خبر یا خبر ِ رفتنم از بین ِ شما
ولی افسوس که مادر بزرگ رفته تا... منکه نمیدانم کجا؟ مادرم جیغ کشید بر سر ِ خود روح آقا بزرگ پیدا نیست من صدای دایی ام را که می گوید به پدر بخشش کار خداس ارث را میگیرم و صدای بچه های فامیل که همه می خندند به ریش خودشان ما عزا داریم خب ! ما همه به گرد ِ هم آمده ایم و به یاد آوردیم ظهر جمعه خانه ی مادر بزرگ که زمانی راه کوتاهی بود هیچکس وقت نداشت و به یاد آوردیم جنگ های کهنه که مثله یاد همین خانه ی پیر بوی نو میگیرد زلزله در راه است و صدای پسر ِ دایی من از صدای پدرش بم بود ساعت از نیمه شبم رد میشد و همه همسایه ها ترسیدند از صدای دعوا و پلیس دیر تر از نیمه شبم می آید و به ما میگوید : که بزرگ خانه ی شما کجا خوابیده؟ تازه یادم آمد وای ! مادر بزرگ... وسط این سرما داخله سرد خانه است !! به پلیس میگویم این صدای مادر ِ بی خواب ِ من است نه صدای دعوا ! پدرم زیر ِ لبش می خندد که دگر مادر همسرم سفر کرده ولی طرفه خانه ی ما راهش نیست او نمیداند راه خود ما همه سوی خانه ی خاکی مادر بزرگ می افتد امشب هم گذشت و نور آمبولانس آمد و ما همه سمت خاک مرده های بیدار زمین میرفتیم مادرم می فهمید پدرم راضی بود خواهرم پشیمان شده بود از روزی که به مادر بزرگ توهین کرد طلب بخشش او با صدای وجدان همه را بیدار کرد کی خجالت می کشید؟ مادرم می فهمید پدرم راضی بود خواهرم شرمنده ولی من هنوز باور نمیکردم ... نه ! دیر میشد باز من هنوز خواب بودم شکل آخرین دفعه که صدای آن خداحافظی سردش را شنیده بودم اما باز خواب ماندمو رفت گرچه می دانستم گرچه می دیدم ساک هایش را شب قبل باز بسته می کرد که پدر دوباره تعارف نمی کرد و همه خوشحال از رفتن ِ او سمت ِ این دهات که خاک اش خاکه تن ماس پدرم قدرت این را نداشت دایی با دست ِ خودش میفرستاد به خاک صورت اش را دیدم به همه فحش میداد و همه می گفتند وای میخندد او آری میخندد او که به ریش همه ی آدم ها می خندد خاک را می ریزند همه سرد همه سوی سالن این قضا سرد تر از جسم مادر بزرگ بود ولی ما خوردیم و پدرهایمان بر سر مشتی پول همه می جنگیدند و به هم میگفتند: من ندارم خانه اش را بفروش ارث را میخواهم. بازگشت در خانه بازگشت به سوی زندگی مرده های بی مادر بود با هم می گفتند: هفت برادر هستیم و همین خواهری که بازی نیست هفت روز نگذشت و هفت دعوا کردند او طلا هم داشته فیش های سفرش به مکه این را هم بفروش مثله وجدانه خودت مشتری کم شده است زیر قیمت بدهید فاتحه مال صلوات مادرم چشمانش پره اشک همچنان میگرید. علیرضا سلیمانی یا علی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 1:0 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
برگرد به برگشتن از فاصله دورم کن یه خاطره با من باش یه گریه مرورم کن جنتی عطایی خیلی دلم برات تنگ شده رفیق
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 3:18 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
مث باده سرده پاییز غمه لعنتی به من زد حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد ؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 4:22 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
( شاعر صدا ) نه این که نقاش باشم ولی سالهاس که درد میکشم من اعتراف میکنم معتادم به سمت تاریکیه قلبم گوشام تیر می کشن ولی من نقاش نیستم صدات رو بلند کن< گوشام تیر میکشن (و این تیریست در تاریکی ) از گرمای صدات > چشمام عرق میکنه اخبار چیزی رو پیشبینی نکرد ولی جهان ِ من میلرزه زلزله نیست؟ صدات رو بلند کن که عبادت شیشه ها لرزیدنه و گوشای من از صدای تو نفس میکشن میکشن... ولی من نقاش نیستم گفتم که < معتادم به صدای نقاشی که میکشه منو > <بیرون > <از قاب ِ دنیای دودی روشن ولی تلخ به شیرینیه کیک های تیره معتادم بدونه دود < یا نه بخون که سرم دود میکشه گفته بودی قرن قرنه آهن و دود ِ پس ما جنگلی هستیم اسب های آهن که تا تو سوت میکشی سرم دود میکشه تو نقاش بودی و من معتاد منو به تخت ببند که سالهاس درد میکشم صدات درد میکنه اما نبند گوشامو نگیر من ترک نمیکنم باز صداتو میکشم روی ورق ها و زرورق ها شاعر؟ شاید...! ولی نقاش نیستم نقاش صدات رو بکش کوتاه یا بلند گوشامو نگیر که من ترک نمیکنم علیرضاسلیمانی (به داریوش اقبالی )
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 2:37 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
چه روزهای معمولی داره واسه من میگذره ابی هم که ... بدجوری منتظره آلبوم داریوشم اینم یه کار که باهاش به روز میکنم
خانم پیاده رو
پیاده رو های فکرتو خوب میشناسم ... من یه عابرمو تو یه راه بودی واسم ولی از حواسم < پرت نمیشد احساسم < گفتم نزدیک تری از لباسم< بهم ولی تا حرف از موندن میشد میگفتی : ا ِهم !
که از هر قلم تو هر قدم < واسه پاهای من گناه داشت راه راستی که تو هر چالش پرتگاه داشت من پلنگی که نفرت از ماه داشت ... زخمیه آسمون بود و رابطه با چاه داشت
اولین مسیر تویی واسه مث ِ مردم شدن وسط چندتا غروب تب کردم ولی تنه تو یکیو وجب کردم تو که مث ِ کلاغه نقاشی هفتیو <<<من ایستاده بودم ولی تو میرفتیو> تو توهم این خیابون درجا پیچیدم قرص ماه و خوردمو جوبو دریا میدیدم
با یه تیکه سنگ بودم با تو که دورت زدن توی چرخوفلک همیشه جا گذاشتنت توی الک تویی که مثلا" فرشته بودیو به بیداریم میکشیدی سرک آخرش منو انداختی جهنمو خودتم... به درک
عاشقونه هایی که تعبیر شد به فحشای رکیک و حالا قاطی مینویسم همون فحشارو روی دیوارو مینویسم در خونتون بدجوری ماییدی گارو !
همون شبی که دباره باز داشت ماه> لختشو توی آسمون نشون میداد زندون جای کسیه که از خورشید خوشش میاد<و میخواد < دادو بیداد < کنه سر آسمون کمی بیشتر از زیاد که نبود خورشید شبا میشده مشکله حاد! وختی آسمون دور میزنه زمینو چیزی نگو خب ! نگو خورشید کجا میرفته تا صب! کدوم سیاره پاش وای میستاده تا ذوب بعدش سو ته عشق بازیه غروب نمیشده بیشتر از یه رب
واسه من بهترین جای تاریخ بود شاید واسه اینه که نمیرسه دستم بهت خودکشیم کنی رو صلیب نمیبخشمت نمیبخشمت به سلامتیه جداییه تو که قطعیه سلامتیه اعصاب دیواری که خط خطیه لعنتی ا ِ ! < کفشاتو از پای من در بیار الان وختیه < که از سادگی در بیامو حالیم شه قله های تو سطحیه تو که منو انکار کردی گفتم از صلیب نمیترسم بهشت خدای من نیست از سیب نیمترسم
ولی نمیدونم شاید دیگه دوستت نه <<<دارم!!!! منیکه حداقل بیش از تو بارم .. میشه و بیدارم < تا وختی مشقیای جنگ تورو می کارم تو جایی که ازش بیزارم<<< یعنی قلب جایی که آسایشو از مغزم کرده سلب
تو حمله هات گفتم حرفمو شهید نکن ! میخواستی عوض شم عوضی تر از وحش آمازون این قفلا زنگ زده انقد کیلید نکن! حالا بوقای مکرر میپیچه تو مغزم از حماقتم من گیر کردم به دیروزو میره جلو عقربه ی ساعتم تو شلوغیو اشغاله خط های عادتم مشغول باش من پشت ِ خط راحتم... راحتم که بعد چند نفر رسیدی تازه به < کسی که دروغاشم بزرگتر از من نیست جالبه حالا نه این که تو زیبایی یه احساس ِ کاذبه ولی من دیگه فاصله میگیرم از جاذبه
جای ویراژ دادن ِ چندتا بچه فلان شده علیرضا سلیمانی پروفایل وبلاگمم تو آخر صفحه اس> باید قسمت پروفایل مدیر وبلاگ رو انتخاب کنید: http://www.alirezasoli.blogfa.com/Profile/ ........................................................................................................................................ آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی، بر من توکل نما. (نمل/79) آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی، به من امیدوار باش. (زمر/53) آنگاه که سر مست زندگانی دنیا و مغرور به آن شوی، به یاد قیامت باش. (فاطر/ 5) آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی، نیتت را پاک و الهی کن. (فاطر29-30) آنگاه که دوست داری به آرزوهایت برسی، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم. (غافر/6۰) آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد، به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم. (بقره/152) آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی، نماز را به یاد من بخوان. (طه/14) آنگاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است، آهسته مرا بخوان. (اعراف/55) آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست، به من پناه ببر. (مومنون/97) آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت، در توبه به روی تو باز است. (قصص/67) یا علی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 0:1 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
همینجا اعلام میکنم کارای من نه پاپه نه راکه نه رپه نه متاله و رابطه ای با هیچ سبکی نداره من فقط شعر مینویسم شایدم شعر نباشه و فقط زندگی نامم باشه که من اسمشونو گذاشتم حقیقت نامه
به مجید بهارمست
افسردگیه هنری ۴ مسلمونم ولی میخوام حسابامو با کشیش صاف کنم درتو واکن کلیسا که میخوام اعتراف کنم پشیمون نیستم جا داره هنوزم اسراف کنم آب توبه نریز سرم که میخوام بازم خلاف کنم نگو فرزند نکن نکن دودره > من زنده م تا وختی فردا لو نره > هنره > گاو بی فرهنگیه من هو! نر ِ< حالا تو هی بدوش < هووووووو !!! نره توش ! من سعیمو کردم تو میگی بیشتر بکوش بهوش> نباش یکم از انگور ارمنیه این حقیقت بنوش مغزم رسیده به نقطه ی جوش < جوش < نزن نگو لباس عافیت بپوش من لباسای سکسیو بیشتر آآآآآآآهااااااان! لباسای نامرعی مثه تیریپه باباطاهره عریان< بیشتر خوشم میاد حتما چون بچه پر روام جهنم خوبه وختی شما بیرونیدو من اون توام میترسه یه روز خلاف شم دلشوره داره مادرم نمیدونه من از همه ی رفیقامم ناباب ترم نمیدونه دوس دارم انقذه بزرگشم که اسمم بره رو بیلبردو پارچه عکسم توی اتاق هر آدمی قابشه حرفای منظور دارمو بنویسنو بزنن رو طاقچه نمیدونه من دوس دارم... ولی صبر میادو یهویی میگه : هاپچه بابام میگه لامذهب ! برو حوزه بی شکوتردید اونجا هم این دنیارو داریو اون دنیارو هم میشه ندید ولی من رساله ی اجتماع مینویسم آقا شما نترسید من واسه الافا شدم مرجع تقلید ولی هرکی میشنوه کارمو میگه ااااااا طرف آخرش اعدامیه ! عکسمو که رو بیلبورد نزدن پس چه بهتره بره رو اعلامیه قلب من یه عمر میدویید تا برسه بهش منم مساوی با احساسش باشم من میخواستم یه خاکه بی مرز باشمو امیر اونجا داداشم ولی اونم رفت سمت ِ حرفای این مردم ِ خرفت علی مونده و حوضش با داداشی رفتو زن گرفت وختی گندم به ما نمیرسه آخر ِ خط معلومه بابام میگه نون خشکم که نیستی نمکی بخرت حرف دلمو میزنه آرزویی که بهم نزدیکه صد در صد ننم میگه الهی که مرده شور ببرت ! اما کجا؟ مارو درکم را نمیدن چه برسه پیشه خدا... همش حس میکنم این دیگه آخرین دقیقمه بغضم تو گلوم نیست روی شقیقمه همه میگن اینکه نمیمیره آخه این علی بی غمه ولی خیلی وخته قبر من بغل ِ قبر سیا فاوترین رفیقمه من مرگ میخوام اینو عزراییل میدونه جای کافی شاپ زیدمو میبرم غسالخونه قبل از توام این حرفارو راهبت میدونه میدونم این حرفا بین خودمو خودتو خدا و هرکی تو میشناسی میمونه خونه < رگ ِ کارام عصبی و پر از جملات ِ دادو بی داده خونواده واسه حجم من خیلی زیاده انضباطم زیر ِ صفره راهم خیلی آزاده من نصفم پیروزی نصفه دیگم نظام آباده شعرام بی پدر مادرن اما خیلی ساده هرکی میخونه میگه ای ای ای ای حروم زاده ! ولی نه > نه خدا پدره منه نه بی پدرم تهران اورشلیم نیست ولی من دربه درم من قیام کردم تو کوچه های شعرم به عصمت مادرم ولی حواریونم منقل گذاشتن جلوم برای دردسرم بهم زهره مار دادن واسه شام ِ آخرم همون رفیقایی که منو میفروشن و چارمیخ میکنن رو صلیب باهام مث ِ اسب برخورد میکنن آدمای نجیب انگشت پطروسمو یه عمره کردم تو سوراخ ِ جیب نیوتونم باشم جلوی پام سنگ میوفته بجای سیب اگرچه زندگی ناممو سانسور کردن نه خیلی عجیب منم همینجا فحش میدم به این زندگی ِ (بببببببییییییییییبببببببببببببب) تو اوج ِ بیکاری انگاری برده م به دزد ِ خیلی نامردم از خدا پول میخواستم نمیداد خب منم صندوق صدقات ِ امام زاده هاشو خالی میکردم اسمم علیه ِ ولی صدام میکنن ناکس ِ < آدرس < سرچم کنید تو صفحه ی حوادث ! من تخریبم تو کشیشی یا بازرس؟ عاشق شدم تاحالا پنجاهو هفت دفه آرزوی من تقریبا سی ساله رفته آدمای وطنم همه تو فکره آخره هفته ناموسم خاکیه و زیر سرش چاهه نفته منم دیگه میخوام از امروز با نفسام اعتصاب کنم نمیکشم تا دنیامو بی صاحاب کنم تشویق نکنید نمیخوام خودمو خراب کنم همیشه تو خط آخر میخواستم انقلاب کنم ولی نه < آخه شنیدم اینجا تاحالا زیراب ِ خیلیارو زدن از نظره آدم بدا حاجی کشیشا خیلی بدن صدای آژیرو ناقوس قاطی شده میبینمت بعدا" ما بریم بی اجازت آقا کشیشه پلیسات اومدن علیرضا سلیمانی یا علی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 22:2 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
کلا تو زندگی هنری من خیلیا تاثیر داشتن خیلی از شاعرا خیلی از آدم های معمولی چند نفر از خواننده ها و کارگردانهای فیلمهای مورد علاقه ی من و یه آرتیست یه هنرمند واقعی یه کسی که با نگاهش نه تنها خودش بازی میکنه بلکه منه بیننده ی حرفه ای رو بازی میده بهروز وثوقی آره درسته بهروز وثوقی یک اسمه که پشت سرش دوبلور . کارگردان و نویسنده و هم بازیهای خوبی داشته که شده بهروز وثوقی منم همین بهروزو قبول دارم که حداقل فیلماشو درست انتخاب میکرد دیالوگهای عاااااالی من خیلی از کلماتی که بهروز تو فیلماش استفاده میکردو توی کارای خودم به اجرا رسوندم و بازهم این کارو انجام میدم من به جز دوستان و هم قطاریهای خودم که هنرمندان واقعی هستن حاضر نیستم با کسی عکس بگیرم تنها هنرمندی که حاضرم برم سمتش و بگم من کارای شمارو از بچگی میدیدم و لذت میبردم و ازش میخوام باهاش عکس بگیرم همین بهروز وثوقیه و تنها کسی که حاضرم عکسشو بکوبم رو دیفار اتاقم بهروزه البته به اضافه ی داریوش اقبالی. حالا چرا اینارو اینجا گفتم ! اونش دیگه به خودم مربوط میشه ... یا علی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:38 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
کسی که امروز باعث بغض من شد
کسی که اسطوره ی تعصب و مرام و معرفت و اخلاقه کسی که هروخ اومده تو بازی تاثیر گذاشته یا هتریک کرده تو ۲۰ دیقه یا دو تا دوتا پاس گل داده یا پنالتی گرفته کسی که بچه محل خودمون بوده و گذشته اشو هیچوخ فراموش نمیکنه فرهاد مجیدی کسی که به ناحق نیمکت نشین شده ولی واسه تیمش حاشیه درست نمیکنه آقا کاپیتان کدوم تیم کاپیتان به این جنتلمنی داره؟ هان؟ کریم باقری؟ باشه باشه بهش میگم ! استقلال سه تا جام و به ما میده همه تیمارو داره بگا میده
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 23:48 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
رو این کار خیلی وخته زحمت میکشم مث کارای دیگم خوشم میاد ازش خیلیا میگن رپایی که مینویسی خیلی بهتر از پاپ هات < احتمالا درسته ولی من خودم دوست دارم اینجوری بنویسم به نظرم رو موزیک راک میشینه شاید یه روزی خودم این دسته از کارهامو اجرا کردم ولی هیچوخ سراغ کار فروختن نمیرم اگه قرار باشه به کسی کار بدم او کسیه که باهاش زندگی کرده باشم و بشناسمش > در ضمن انقدر از من بهتر هستن که تو این سبک بنویسن پس حق با اوناس این کارا هیچوخ به اجرا نمیرسه به جز با صدای خودم
کوه انقدر از خودم فراریم که سایمم راهمو گم کرده تو که به سمت جسم ِ من میری کاری بکن این جاده برگرده
خون میره از صلیبه آغوشم تا میخه آغوشتو میکوبی
این آخرین راهیه که میرم انگاری دارم به خودم میام
این آسمون دره ی وارونه اس دستامو ول کن منکه می افتم
من پا فشاری میکنم رو ابر تو پشت ِ آسمونو خالی کن
بلند ترین سقوط من اینه حالا که از چشم ِ تو می افتم
تحریک ِ مرداد ِ تنت میشم خون ِ زمستونو بریز خورشید
این زخم ِ کاری رو نبند < برگرد شالتو بردار اشکاتو پاک کن علیرضا یا علی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 2:25 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
میثاق جوهری : من میخوام ماندگار بشم
میثاق جوهری : تو همیشه اینو گفتی و بهش اتقاد داشتی . من نمیگفتم اما همیشه هدفم همین بود علیرضا سلیمانی : به نظر من به اندازه ی هر آدم جا واسه ماندگاری هست میثاق جوهری : آب همجا هست . اما شلنگ اونو هدایت میکنه . میثاق جوهری : خانه ترانه ام مثه شییلنگ بود |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 21:25 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
تو زندگیم همیشه بیشتر از اینکه از شعر و ترانه و غزل دوستان تاثیر بگیرم برای نوشتن سعی کردم از اتفاق هایی اطرافم میوفته انرژی بگیریم بارها و بارها این کلمات بگوشم خورده که : علیرضا این کارارو ننویس نخون که واست دردسر میشه هاااا یا اینه این کارا همه گیر نمیشن و تعداد کمی به اونها گوش میدن من مخالف مردم نیستم اما از خدامه که طرفدارام کم باشن اما زیاد بفهمن ترسی از کسی ندارم چون به خدا اعتقاد شدیدی دارم و میدونم روزی که قراره بمیرم میمیرم من دوست دارم یه کاری کرده باشمو از این دنیا برم نه برای این کار بخونم که دو نفر بهم پا بدنو تشویقم کننو معروف بشم آره منم مث خیلیها از معروفیت و محبوبیت خوشم میاد اما اما هدفم از این چیزا مهمتره اگر کسی منو نقد کرد و من تند باهاش برخورد کردم به خاطره اینه که خودم درک کردم چی نوشتم کاره من بی عیب نیست ولی بعضی جاها حتما لازم بوده که عیب داشته باشه شاید مغرور باشم اما ... بیخیال خفه... خفه شو < روبه روت منم که اقیانوسه کلماتم خفه شو که با موجه تیکه هام دنباله تلفاتم من یه دعا نویسم که بدونه سلامو صلواتم خفه شو < اگه تو سوژه ی شعرایی من لات ادبیاتم
تو سقوط می کنی ولی همه میگن دریا جانیه !
که میمیرم برات ولی تورو هم میکشم اونقد شاعرم که میتونم بیخیاله توشم
اینا تو ارشاد ِ غربیم مجوز نمیگیره و خط خطیه تو هم سنگ تو دستته و خط رو خطی همینه مشکل تلفنم من باید انقد صهیونیسمی شم که ذهنتو اشغال کنم
جهانشون یه زندون ِ با یه مشت بی گناه خلافکار این بغض اشعارمه طعنه میزنه به گلوی خیلیا مثه طناب دار چون رودخونه سقوط میکنه همیشه با نارو ِ آبشار
اما من حاضرم برعکس اونا حاضرم باشم انگله جامعه ولی نه !!! من همیشه به مادرم میگم : مادررر اینجا خیلی سرده بنده نافتو بده که پسرت میخواد برگرده منیکه خدارو دیدم بزرگتر از گناه منه آدما یه مشت بردنو دنیا معدنه ... گناهاییه که نمیشه نکرد مرده به دنیا اومدم سالهای جنگ تو کوچه های نبرد شاید واسه پیروزی من مدرن فکر میکنم با شدیدترین افکاره دیروزی توقعی ندارم از خواهرا وختی آقایون فمنیستن خدا پدری میکنه ولی این برادرا برابر نیستن فرق منم اینه یه آرتیستم که تایتانیک بازی میکنه روی موتور انقد غرق میشم که یه حسی بهم میگه زمین بخور خب امتحان این نقش ضرر داره ولی آزمایش کن ببین خشنم پس توهم کتابامو وحشی آرایش کن آخه این روزا میخوام از ذهنم یه طیاره قرض کنم میخوام چشم بسته جهانمو فرض کنم به چیزای بد نگاه کنمو میخوام دیدمو هرز کنم با این خواستنا میخوام طی الارض کنم این میشه که اگه قالبمو یه شب به تو قرض بدم تو دنیا میشی ولی بدون این منم که بهت مرز میدم
همونیکه به رگ افکارم دریا میده نصوه شب درختو خنجرو خاطره بهم برپا میده ولی تا میام از خورشید بنویسم یهویی برقا میره خب منم تو تاریکی مینویسم دریچه ی نورو حرفام بو داره کی میشنوه بورو؟ کی تحمل میکنه این حملات ِ ناجورو ؟ منو نمیشناسن اونا که میشناسن لای پر ِ قورو همه گوش میدن به جز یکی کسی نمیگیره منظورو تو هم باید گرگ باشی تا بفهمم چی کشیده شنگولو من آرزومه بزنم رگ آبجیه داشای آب منگولو من کلا به همین کسایی که خواستمو نشد مدیونم خدایا ... از بابت چیزایی که ندادی بهم ممنونم به کوچیک ترین حرکات چشم تو مظنونم واسه همینه بیشتر خیانت مضمونم اکنونم که شما دارید به اخبار شخصی گوش میکنید من خونم < داره آتیش میگیره توی اسلام شهر پاتوقه ادبیاته پیچدارم مولویه و با میدونای دیگه قهر ِ قهر تا روزه قیاااااامت من همون علی کوچیکه ام که بزرگ شده با این عادت که شبا خوابه ماهی ببینه و آهی بکشه کثیف ترین تجاوز به شخصیت ِ خودم محدودیت ِ چشه
من نه بابام حاجیه نه بلدم مکه کجاس من میجنگم ولی شهید نمیشم و نمیکشم برای تقاص بالاهارو بلد نیستم اما خوب میدنم دکونو دکه و شلمچه و فکه کجاس !
اینا فقط حرف نیست فحشامو فال نمیکنم مذهبیم ولی سوژه رو ارتحال نمیکنم گذشت ماله بابا بزرگاس < من اونقد کینه ایم که خودمو حلال نمیکنم حرفامو درگیره رپو راکو پاپو متال نمیکنم نه ... من با گلو بلبل اتصال نمیکنم آره با چیزی به جر سکوتت حال نمیکنم تو خفه شو ولی من اقیانوسمو چال نمیکنم... علیرضا یا علی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 20:33 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
دوستان! بینندگان! شنوندگان! خلاصه با همتونم... این متنی که نوشتم نه دردو دله نه چیزه دیگه فقط به عنوان یک متن ادبی یا بی ادبی تو این وبلاگ گذاشته شده اینجانت به دیالوگ نویسی علاقه ی شدیدی دارم و به همین خاطر تمرین میکنم این هم یکی از قسمتهای نوشته هامه که میتونه حرف زدنه یه آدم با آینه باشه من تو این وبلاگ هیچ چیزه شخصی از زندگیه خودم نمینویسم اگرچه تمام نوشته هام رو لحظه به لحظه زندگی کردم اشتباه بزرگترین اشتباهی که تو زندگیم کردم این بوده که همیشه فکر میکردم کاره بدی که کردم اشتباه بوده و سعی میکردم جبران کنم اما با جبران کردنم همیشه اشتباه کردم تازه متوجه شدم آدم باید انقدر بزرگ باشه که اشتباهای خودشو نبینه حالا دیگران هرچی میخوان راجبه شخصیت آدم حرفای ناجورو واجر بزنن خب پشت سر آدمای بزرگ حرف زیاده! هر آدمه بزرگیم میتونه اشتباه کنه اصلا آدم اشتباه میکنه که بزرگ میشه یه سری از آدما انقدر بزرگن که کسی نیتونه اونارو ببینه درست مثله بعضی از اشتباهای بزرگ خیلی ها با چشمه بسته راحترن خب منم چشم بسته بهتر میدونم که نمیبینم اصلا میدونی مشکل من چیه؟ اینه که از خودم خیلی خوشم میاد اینم یه اشتباه دیگه ! اما بعضی از اشتباهارو باید کرد ! و بعضی از کرده هارو باید اشتباه! منم سعی به اشتباهم میکنم که یه نفرو ببخشمو ازشم معذرت خواهی کنمو اونم بشه قهرمانه رمانه بی ورق بعدش واسه من قیاف بیاد البته یاد اون روزایی که منو میبخشیدو معذرت خواهیم میکردو منم به روش . نمیوردم ب ب ب نه نخیر همیشه وخ واسه اشتباه کردن نیست... از نمایشنامه بی پرده ( علیرضا ) یا علی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 1:1 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
این وبلاگ رو حتما ببینید
من کتاب این شاعرو خوندم و خیلی چیزا یاد گرفتم شما هم بخونید و حال کنید و بگید علیرضا بی معرفته ملودی منهدم پاتوق گورکن ها شما که میدونید من کار هرکسیو نمیپسندم و سخت به زبان و مفهوم و تکنیک و هنر نگاه میکنم چیه؟ آهان نمیدونید؟ خب حالا بدونید این خط هم از خودم من یه موتور سوار ناشیم با من خودمونی نشید که خیلی لاشیم تو متن دنبالم بگردید اگرچه تو حواشم کارام ساده اس اما خودم خاشخاشیم من یه آرتیستم که تایتانیک بازی میکنه روی موتور انقذه قرق میشم که یه حسی بهم میگه زمین بخور علیرضا این چند خط شعرو داشتم با مجید میرفتم استادیوم سوار موتور بودیم که با هم گفتیمو کلی خندیدیم آقا من این مجیدو خیلی میخوااااااام خیلی دلم واسه رفیقام تنگ شده میثاق ممدصادقی حامد چارلی... ای بابا دل کدومه؟؟؟؟؟؟؟ راستی میدونیستید نادر بختیاری خیلی سالااااااااااره؟؟؟؟؟؟ یدونه باشه یا علی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 19:1 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به روزم؟؟؟؟
نه بابا دیروزم یا علی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 19:18 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
خانه ی هنرمندان ایران در تسخیر بوفه نشینان آینده دار یه روزی همه ی اینا که تو این عکس هستن دست نیافتنی میشن الان بیاین امضاتونو بگیرین غفلت موجب پشیمانسیت یا علی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 2:7 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
علی اعتراف ابلیس به اشتباهشه مجید بهارمست
تو زدگیم به تنها چیزی که حسادت میکنم شهادته علیرضا یا علی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:36 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
آره خب
بعید از تو که اینهمه خوبی هنوز اسمم رو آغوشه تو حکه بعید با یکی دیگه... ولی نه بعید از تو که ... نه واقعا که...
چجوری دور زدی راتو چیجوری؟ تو با من بودی انگاری ولی خب چرا سرگیجه دارم دور این شب؟ نگو خورشید کجا میرفته تا صب!!!
نگو اون باد هرجایی چجوری توی تاریخ من طوفان به پا کرد توی آغوشه تو پس لرزه انداخت چطور جغرافیاتو جا به جا کرد؟
سقوط تو از این چاله به اون چاه پریده بودی که سطرت عوضشه تو از بوی خیانت چی میدونی؟ بغل میگیرنت عطرت عوضشه
داره حالم...نه خوبه مثله خوبیت بهم خوردم تصادف بوده شاید یه حسی هست که میگه میشه بازم یه احساسی میگه دیگه نباید...
ببین ماه شکلتو بهم نشون داد یه زیبایی چه چیزاییرو میگه! نگاه کن پشت ابر چیزی نمونده تو بامن بودیو با کسه دیگه... علیرضا
یه رفیقی داریم اتفاقا این پسر خیلی گله یروز تو نیاوران به منو مجید گفت : بیاید همدیگرو بخواطر ۲۵۰ گرم نفروشیم بروبکس ۲۵۰گرم چیه؟ من رفیقامو به یک تن گوشت هم نمیفروشم البته غم نان است ولی من روزه ی رفاقت گرفتم تا آخرش. منکه خیلی دوسش دارم خداییش با مرامه بیاید از هم چیز یاد بگیریم یا علی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:42 توسط علیرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
از کسی نمیخوام منو ببخشه انقدر مردش هستم که پای گناهام وایسم با تموم وجودم میگم آرزوی من جهنمه جهنم مادر مادر مادر اینجا خیلی سرده .. بنده نافتو بده که پسرت میخواد برگرده |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 17:41 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
آینه فرشته ی جاسوس ِ رو شونه هام زیرابمو میزنه من خدارو دیدم بزگتر از گناه منه بهم گفت آرزوهایی که بهشون نمیرسی ماله بعدنه همه آدما برد نو دنیا معدنه >گناهاییه که نمیشه نکرد تو سالهایی جنگ مرده به دنیا اومدم تو کوچه های نبرد علیرضا چهارده شهریور تولد سیا بودو پونزده شهریور تولد ِ مرگ من دوس ندارم اصلا کسی بهم تبریک بگه بیشتر دوس دارم تسلیت بشنوم از دو چیز متنفرم تولد و عروسی از ازدواج بدم نمیاد اما از عروسی ... تولد هم همین حکمو داره که از به دنیا اومدن بدم نمیاد اما از زندگی ... شاید کسی متوجه نشه چی میگم مهم نیست مهم اینه که من به دنیا اومدمو دنیا یه زندونه > منم انقد مردش هستم که حبسشو بکشم همیشه از کادو گرفتن بدم میاد همیشه از تشویق شدن بدم میاد همیشه از این اخلاقای خودم خوشم میاد. سیامک جون از ما که گذشت اما تولد تو مبارک که اصلا با این جماعت فرق داشتی . یا علی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:12 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
هیچ نشونه ای از آدمیت تو خودم نمیبینم وختی میبینم آدمایی مثله شریعتی و رجایی بودن احساس میکنم که من اصلا آدم نیستم متاسفم واسه خودم واقعا از آینه ها با تموم وجودم خجالت میکشم از همین امروز سعی میکنم بتونم آدم باشم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:17 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
مهر یه ی من سنگ بود جهیزیم چفیه
دیروز عقد کنونم بود ارایشم بخیه؟ محمد صادق صادقی دوست عزیزم رفیق ِ خوبم بچه ی باحاله خانه ترانه که همیشه باهم تو یه ردیف میشینیم این وبلاگ رو به من معرفی کرد (http://basetarehha.blogfa.com/) حتما ببنید و از کارها لذت ببرید و لینک کنید .
یا علی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:1 توسط علیرضا
|
||
|
|
|
|
|
انقد دلم برات تنگ شده که خودمم باورم نمیشه
بهت احتیاج دارم نه برای کمک نه برای چیزی فقط برای بودنت فقط برای کنارم نشستنت تو خانه ترانه برای قرارامون تو هفت تیر - سهروردی - فاطمی - استدیو - پیاده روی که اصلا حالشو نداشتی اما میومدی همیشه پایه بودی تا وختی که اون هدو زدی ... کاش من اون دردارو میکشیدم پس رفیق به درد چی میخوره؟ یادته؟ چقد این دنیارو سر کار گذاشتیم؟ دیدی چطوری گذاشت تو کاسمون؟ میبینی چقد کم آوردم؟ عصبی شدم عوضی شدم دیگه بدم میاد از همچی حتی از خودم قرار بود باهم شروع کنیم اما چی شد؟ من چطور میتونم برم موزیک ضبط کنم جایی که تو نیستی؟ یادته اینو خوندی؟ کچل کردن تراشیدن سرم را لباسه آشخوری رنگه زمینه ننه غصه نخور دنیا همینه alireza soleimani (1/30/2008 7:36:20 PM): diroz dare khonaton bodam |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:47 توسط علیرضا
|
||